الهام هاي خير ، كلام خداست

 

كلام خاص خداوند ويژۀ پيامبران و اولياي معصوم عليهم‌السلام است و شنيدن چنان كلامي تنها مقدور انسان هاي والا و وارسته است .

خاطرات ربّاني و الهام هاي خير نيز كلام حق است كه خداي سبحان آن را نسبت به مؤمنان روا مي‌دارد ؛ مثلاً تصميم ناگهاني بر انجام كاري خير، كلام خداست كه فرشته‌اي مأمور القاي آن در قلب مؤمن شده است . هيچ خاطره‌اي ، خير يا شر، خود به خود پديد نمي‌آيد .

ظهور هر خاطرۀ خيري در قلب مؤمن ، اثر درودي است كه خدا و فرشتگان بر او مي‌فرستند تا او را نوراني كنند ؛ « هو الّذي يصلّي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات إلي‌النّور » احزاب ، آيه 43 ) بنابراين ، اگر خاطرۀ علمي صائب يا انجام كاري خير به ذهن انسان خطور كرد يا از لغزشي محفوظ ماند و خطري از او دور شد نمي‌تواند آن را صرفاً به سوابق خوب و زحمت خويشتن مستند كند . مستند ساختن دستيابي به نيكي يا مصونيت از شرّ، به كارهاي نيك پيشين به طوري كه سهمي براي امداد غيبي نباشد نشان مي‌دهد صاحب چنين پنداري ، گويا خود را طلبكار مي‌داند ؛ حال اينكه كوشش صالح هركسي در حدّ تتميم نصاب قبول و فراهم‏كردن زمينه قابلي است و كار اساسي در اختيار مبدأ فاعلي است . خاطرۀ علمي يا عملي خوب ، موجودي است مخلوق و ناگزير نيازمند خالق است و چون خير است به دست خداي سبحان است . خداي سبحان با اين گونه الهامات و خاطرات خير با مؤمن سخن مي‌گويد . به طوري كه آنچه اكنون انديشه است و صورت علمي دارد ، يا انگيزه است و صورت ارادي دارد گرچه به لحاظ تحليل مفهومي كلام خداست ولي در قيامت وجود عيني يافته ، مشهود و روشن‌تر شده و به طور شفاف « كلام الله » مي‌شود.

تسنیم،تفسیرقرآن کریم،آیةالله جوادی آملی،جلد6،صفحات 353-354

اصطفاواجتباي خداوندازميان برجستگان

نبوت، رسالت، امامت و ديگر شئون و سِمَت هاي الهي، بر اثر ويژگي هايي كه دارد، جز به افرادي خاص داده نمي‌شود. خداي سبحان براي اين‌گونه سِمَت ها صفوه‌ها و برجسته‌هاي بشري را برمي‌گزيند . اصل كلي اين گزينش الهي كه بين انسان ها و فرشتگان مشترك است ، اين‌گونه در قرآن كريم بيان شده است:  « لله يصطفي من الملائكة رسلاً ومن الناس إنّ الله سميع بصير » ( حج ، آیه75 ) ؛ بنابراين ، حتي در ميان فرشتگان ، تنها برجستگان آنها مصطفاي حقّ هستند . اصل مزبور،ا در آيه‌اي ديگر درباره خصوص انسان ها چنين آمده است: « الله أعلم حيث يجعل رسالته » ( انعام ، آیه124 )

پس از روشن شدن اين نكته كه تنها انسان هاي برجسته مورد اصطفاي الهي هستند ، قرآن كريم نمونه‌هايي از اين اصطفا را نيز ارائه مي‌دهد ؛ مانند : حضرت آدم و نوح عليهماالسلام  و دوده ابراهيم و آل ‏عمران؛ « إنّ الله اصطفي ادم ونوحاً وآل‌براهيم وآل ‏عمران علي العالمين » ( آل عمران ، آیه33 )  و خصوص حضرت ابراهيم؛ « ولقداصطفيناه في الدنيا » ( بقره ، آیه130 ) و حضرت موسي ؛ « يا موسي إنّي اصطفيتك علي النّاس برسالاتي وبكلامي » ( اعراف ، آیه144 )  و حضرت مريم؛ « يا مريم إنّ الله اصطفاك وطهّرك واصطفاك علي نساء العالمين » ( آل عمران ، آیه42 ) و....

آنچه درباره اصطفا بيان شد درباره اجتباي الهي نيز صادق است. جبايه و اجتباء ، برچين كردن را گويند ؛ چنان‌كه خداي سبحان درباره فراهم آمدن بهترين محصولات از مناطق مختلف جهان در حرم امن الهي و مكه مي‌فرمايد « أولم نمكن لهم حرماً ءَامنا يجبي إليه ثمرات كل شي‏ء » ( قصص ، آیه57 ) .  خداوند درباره اصل اجتبا چنين مي‌فرمايد « الله يجتبي إليه من يشاء » ( شوری ، آیه13 )  و درباره اجتباي پيامبران و اولياي خود، پس از تصريح به نامِ‌شماري از آنان مي‌فرمايد « ومن ابائهم وذرياتهم وإخوانهم واجتبيناهم وهديناهم إلي صراط مستقيم » ( انعام ، آیه87 )   و درباره اجتباي از ميان رسولان خود مي‌فرمايد « الله يجتبي من رسله من يشاء » ( آل عمران ، آیه179 ) .

حضرت ابراهيم خليل‌الرحمان، هم مصطفاي خداوند بود؛  « ولقد اصطفيناه في الدنيا » و هم مجتباي او؛ « إنّ إبراهيم كان أمة قانتاً لله حنيفاً ولم يك من المشركين٭ شاكراً لأنعمه اجتباه وهداه إلي صراط مستقيم » ( نحل ، آیات120-121 )  ازاين‌رو او نيز همچون ديگر برگزيدگان الهي از غيب آگاه بود؛ « ما كان الله ليطلعكم علي الغيب ولكنّ الله يجتبي من رسله من يشاء » ( آل عمران ، آیه179 ) .

يكي از ويژگيهاي حضرت ابراهيم عليه‌السلام كه در قرآن كريم مقدم بر مصطفابودن آن حضرت ذكر شده ، قدرتمندي و بصيرت او در راه حق است؛  « واذكر عبادنا إبراهيم واسحق ويعقوب أولي‌الأيدي والأبصار٭ إنّا أخلصناهم بخالصة ذكري الدار٭ وإنّهم عندنا لمن المصطفين الأخيار » ( ص ، آیات45تا47 ) ؛  دیگران  نه دستي دارند و نه ديده‌اي؛ زيرا آنكه با چشمش حق (ملكوت) را نبيند و با دستش باطل مانند بتها را نشكند، از گروه « أولي الأيدي والأبصار» نيست. آل‌براهيم، هم دين حق را خوب مي‌فهميدند و هم به فهميده‌ها خوب عمل مي‌كردند. خداي سبحان به آنان جايزه «ذكري الدار» و به ياد منزل نهايي بودن، عطا فرمود و ديگران در اين عطاي خالص سهم نداشتند؛ « إنّا أخلصناهم بخالصة ذكري الدار » { عنوان «دار» اگر به صورت مطلق ذكر شود، مانند آيه شريفه مذكور، مراد از آن آخرت است. اما هرگاه درباره دنيا به كار رود همراه با پسوند خاص، ذكر مي‌شود؛ مانند «دار فناء»، «دار مجاز»، «دار موقت» و مانند آن. از اين نكته معلوم مي‌شود كه دنيا، دار حقيقي نيست؛ چنان‌كه كلمه «خانه» را درباره مسافرخانه بدون پيشوند به كار نمي‌برند؛ برخلاف خانه شخصي و حقيقي. پس دار حقيقي آخرت است؛ « و إنّ الدار الاخرة لهي الحَيَوان » ( عنكبوت، آيه64) . } .  به يادسراي اصيل و نهايي بودن جايزه خالصي است كه بهره هر كس نمي‌شود. خداي سبحان بر اثر علم صائب و عمل صالح اُسْره ابراهيم(عليه‌السلام) آنان را به چنين فضيلتي مفتخر فرمود.

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد6 ، صفحات492تا494

برابري زن ومرد درامكان نيل به مقام ولايت

 در اصطفاي الهي ، كه پيش از اين بدان اشاره شد، فرقي بين زن و مرد نيست. به لحاظ اجرايي بودنِ نبوت و رسالت، ممكن است هيچ زني نبي و رسول نشود ، ليكن در بُعد تكويني امامت ، يعني ولايت ، كه مقامي باطني و پيوندي معنوي ميان عبد و مولاست و با امور اجرايي مرتبط نيست ، زن نيز مي‌تواند در معرض عهد الهي ، يعني مقام امامت قرار گيرد و ولي خدا شود ؛ چنان‌كه صديقه ‏طاهره حضرت فاطمه سلام‌الله ‏عليها با اينكه داراي سمت نبوت و رسالت نيست، از اولياي الهي است.

شايد حكمت اينكه پيامبر بايد مرد باشد و از اين منظر خداي سبحان فرمود : ما پيش از تو جز مردان را به پيامبري برنگزيديم؛ « وما أرسلنا من قبلك إلاّ رجالاً نوحي إليهم » ( یوسف ، آیه109)  اين است كه پيامبر با مردم در تماس است ؛ مردم در حوادث گوناگون به او مراجعه كرده ، مشكلات را با او درميان مي‌گذارند ؛ او امور مختلف اجتماعي همچون جنگ و صلح و مانند آن را سازماندهي مي‌كند ؛ با توجه به دشواري ها و محذورهاي اين‌گونه امور براي زنان ، خداي سبحان پيامبران خود را تنها از ميان مردان برگزيده است.

اما مقام ولايت چنين نيست ؛ ازاين‌رو همان‌گونه كه حضرت عيسي و اميرمؤمنان امام علي عليهماالسلام  ولي‌الله هستند ، حضرت مريم عَذْراء و صديقه كبرا فاطمه ‏زهرا سلام‌الله ‏عليهما  نيز از اولياء الله‌ند؛ چنان‌كه خداي سبحان با توجه به مقام ولايت حضرت مريم او را صفوه معرفي كرده است؛  « يا مريم إنّ الله اصطفاك وطهّرك واصطفاك علي نساء العالمين » ( آل عمران ، آیه42 )  كه اصطفاي نخست، نفسي و نشان كمال ذاتي آن حضرت است و اصطفاي دوم كه با حرف ‏جرّ (علي) آمده ، نسبي و علامت كمال قياسي است . شاهد بر اينكه حضرت مريم به اذن خداوند از تأثير ولايت خود بهره مي‌برد اينكه هرگاه حضرت زكريا وارد محراب آن حضرت مي‌شد نزد او رزقي مي‌يافت كه خداوند براي او فرستاده بود ؛ « كلّما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقاً قال يا مريم أنّي لك هذا قالت هو من عند الله » ( آل عمران ، آیه37 )   و چنين فيض غيبي از آثار ولايت شخص مستفيض است

راز عدم تأثير جنسيت شخص در نيل اموري مانند ولايت به او اين است كه اين‌گونه كمالات ازآنِ روح آدمي است و روح انسان نه مذكر است، نه مؤنث و نه خنثا؛ بنابراين، آياتي كه بر پاداش‌دهي يكسان به زن و مرد نيكوكار دلالت دارد؛ « من عمل صالحاً من ذكر أو أنثي وهو مؤمن فلنحيينّه حيوة طيبة ولنجزينّهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون » ( نحل ، آیه97 )   در مقام بيان برابري زنان با مردان نيست، بلكه اين‌گونه آيات از باب ارشاد به نفي موضوع بوده و بدين معناست كه در اين‌گونه مسائل، ذكورت و انوثت و مانند آن نقشي ندارند؛ زيرا مذكر يا مؤنث يا خنثا بودن از ويژگي هاي بدن انسان است، نه روح او، و كمال هاي ياد شده از خصوصيّتهاي روح انسان است ، نه بدن او؛ يعني در آن مرحله كه مهبط كمال هاي مزبور است (روح) اصلاً جنسيت مطرح نيست و در آن مرتبه كه جنسيّت طرح مي‌شود (بدن) اصلاً مهبط كمال هاي عيني و معنوي نيست.

نكته اجتماعي مهمّي كه نبايد مغفول باشد اين است كه گاهي براساس فرهنگ محاوره و آيين گفتمانْ ادبيات مردم‌داري رواج دارد ؛ نظير آنكه گفته مي‌شود : «مردم قيام كردند »، «مردم رأي دادند»،  «مردم ايمان آوردند» و... كه در همه اين موارد منظور جامعه انساني و امت اسلامي است ؛ خواه مرد و خواه زن و هرگز عنوان «مردم» مانند عنوان «مردان» نيست كه در برابر عنوان «زنان» باشد ، ليكن فرهنگ محاوره بر اين روال است ؛ ازاين‌رو در قرآن عنوان «الّذين» رواج دارد كه مراد واقعي آن اعم از مرد و زن است؛ هرچند اين كلمه به حسب لغت مخصوص مردان است.

از همين سنخ يعني ادبيات محاوره‌اي است آنچه در كلام حضرت ابراهيم عليه‌السلام آمده است:  « واجْنُبني وبَني أنْ‏نَعْبُدَ الأصنام » ( ابراهیم ، آیه35 )  كه مراد مطلق فرزندان اوست؛ اعم از «بَنين» و «بَنات» ليكن عنوان «ذريّه» كه در آيه مورد بحث آمده جامع همه اصناف مذكّر و مؤنّث بي‌واسطه و با واسطه است؛ يعني پسر، دختر، نوه پسري اعم از مذكر و مؤنث و نوه دختري اعم از هر دو صنف.

اين منظر كلان و جامع الهي براي زدودن رسوب جاهليت كهن و مدرن سهم بسزايي دارد؛ زيرا گروهي بين دختر و پسر فرق مي‌گذاشتند و از اين رهگذر بين نوه دختري و پسري تفكيك مي‌كردند ولي با اين تسويه، شعار مشئومِ

 " بنونا بنو أبنائنا وبناتنا ٭٭٭ بنوهنّ أبناء الرجال الأباعد "

منسوخ دانسته شد و همگان به طور يكسان ذريّه محسوب خواهند شد و از اينجا مي‌توان حدس زد كه نيل عهد خاص كرامت معنوي (نه نبوّت و نه رسالت و نه امامت به معناي رهبري سياسي‌ اجتماعي) به حضرت مريم عذراء از حسنات ابتلاي حضرت ابراهيم و نيايش خالصانه خليل‌الرحمان بوده است.

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد6 ، صفحات495تا49

مستضعفان در قرآن

 مستضعفان در قرآن چند گروه اند :

  1. مستضعفان زمینی و مقتدران ملکوتی : این گروه گرچه در زمین مستضعف اند ، مقتدران ملکوتی اند که به زودی از سلطۀ بیگانگان بیرون می آیند و با منّت الهی مستکبران را به سلطه می کشند و بر آنان حاکم می شوند : « و نرید أن نمنّ علی الذّین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمّه و نجعلهم الوارثین » ( قصص ، آیه5 ) . این دسته از مستضعفان ، نه تنها ضعف فرهنگی ندارند ، رهبری فرهنگی جامعه را هم بر عهده می گیرند .
  2. مستضعفان سیاسی- نظامی : این ها کسانی اند که پیوسته با خدا در ارتباط اند و از او می خواهند آنان را از مردم ستمکار سرزمین آن ها برهاند : « ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظّالم أهلها » ( نساء ، آیه75 ) . ایشان موحدانی اند که در زیر سلطۀ مستکبران اند و خدا مؤمنان مسلمان را ترغیب می کند که به کمک آن ها بشتابند و از جهاد در راه خدا و مستضعفان کوتاهی نکنند : « و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرّجال و النّساء و الولدان الذّین یقولون ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظّالم أهلها و اجعل لنا من لدنک ولیّاً و اجعل لنا من لدنک نصیرا » ( نساء ، آیه75 ) .
  3. مستضعفان مسامحه کار : این گروه به بد اختیاری خود نخست با مسامحه سلطۀ فرهنگی دشمن را پذیرفته و باورهای دینی را از دست دادند ، تا کم کم رنگ و فکر مستکبران را به خود گرفتند . اینان که نمی توانند برنامه های دینی شان را در کشورهای کفر اجرا کنند ، بی دلیل در آنجا می مانند ، چون با امکان زندگی در کشوری اسلامی ، به گمان راحتی چند صباح دنیایی ، سرزمین های شرک را بر زندگی برمی گزینند.

این گروه هنگام مُردن جوابی برای گفتن ندارند و هنگامی که فرشتگان تنبیه گر از حالشان می پرسند : « إنّ الذّین توفّاهم الملائکة ظالمی أنفسهم قالوا فیم کنتم » می گویند ما در زمین مستضعف بودیم : « قالوا کنّا مستضعفین فی الأرض » و توان انجام دادن مسائل دینی را نداشتیم ؛ مثلا قبله را نمی دانستیم ، درنتیجه نمی توانستیم نماز بخوانیم و اذان و اقامه ای نداشتیم ! فرشتگان به آن ها می گویند اگر اهل جهاد نبودید و دستی برای جنگیدن نداشتید ، چرا از پایتان برای فرار بهره نبردید و به سرزمین دیگری هجرت نکردید : « قالوا ألم تکن أرض الله واسعةً فتهاجروا فیها » . چنین مستضعفی که برای راحتی زندگی در کشوری به سر می برد که نمی تواند آداب دینی اش را در آنجا عمل کند ، سزایش جهنم است : « فأولئک مأواهم جهنّم و ساءَت مصیرا » ( نساء ، آیه97 ) .

در میان این دسته ، سالمندان ، زنان و خردسالان مستثنا هستند ، و به جهنم نمی روند ، چون نه قدرت جهاد دارند و نه توانایی هجرت : « إلّا المستضعفین من الرّجال و النّساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا * فأولئک عسی الله أن یعفو عنهم و کان الله عفوّاً غفورا » ( نساء ، آیات98-99 ) اما کسانی که در آغاز به طمع شیرین و کاذب رفاه طلبی حرکت کردند و سرانجام ، مانند مستکبران شدند ، در قیامت حکم همان مستکبران را دارند .

4. مستضعفان فکری- فرهنگی : این دسته هیچ یک از خطوط کلی و مبسوط دین به آن ها نرسیده و به احکام و معارف اسلامی دسترسی نداشتند ، از این رو خدا آنان را عذاب نمی کند که چرا نماز نمی خواندند : « و ما کنّا معذّبین حتّی نبعث رسولا » ( اسراء ، آیه15 ) ؛ اما هیچ یک از آن ها دربارۀ اصل توحید بهانه ای ندارند ، چون در نهاد خویش ربوبیّت خدا و عبودیّت خود را ادراک می کنند ؛ اگر کسی خودش را فراموش نکند ، همواره به یاد ربوبیّت خدای سبحان است ، زیرا عقیده یعنی عقد ایمان با نفس و با عدم فراموشی یکی از دو طرف عقد ، عقد فراموش نمی شود ، چون عقد گره خوردن ایمان با جان خود عاقد است ؛ ولی اگر خود را از یاد برد ، عقد و خدا را هم فراموش می کند ، چنان که نسیان خدا مایۀ انساء و به فراموشی کشیدن آن ها از خودشان است : « نسوا الله فأنساهم أنفسهم » ( حشر ، آیه19 ) .

 تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات133تا136 

آفرینش برپایۀ نظام احسن

هر آیه ای صاحب آیه و هر اسمی مسمّا را نشان می دهد و چون سراسر جهان ، آیات و اسمای الهی اند و او عین حُسن و حُسن صرف است ، در نظام کل هستی هر چیزی که به خدا نسبت یابد ، احسن است ؛ حتی دوزخ و شیطان . اگر چیزی در جهان نازیبا باشد ، به امر عدمی بازمی گردد ؛ یا در نگاه انسان غیر حَسَن است ، بنا براین موجوداتی که در نگاه انسان مدارانۀ ما پلیدند ، در حقیقت ، پلیدی آن ها قیاسی است نه ذاتی :

ما لیس موزوناً لبعضٍ من نِغَم

ففی  نظام  الکل   کل   منتظم ( شرح منظومه، سبزواری ، ج2 ، ص422 )

برای احسن بودن همۀ اشیای جهان برابر نظام احسن دلیل خاص تجربی نمی توان آورد ، چون آثار و برکات بسیاری از آن ها برای ما ناشناخته اند و بعضی از اشیا مانند مجردات ، اساساً از قلمرو حس و تجربۀ حسّی بیرون اند ؛ لیکن بر پایۀ آنچه تا کنون از اسرار آن پرده برداشته شده ، جهان هستی به زیباترین و نیکوترین شکل آفریده شده است .

بر پایۀ برهان عقلی نیز هر چیزی در جایگاه ویژه خود به بهترین صورت آفریده شده ، به گونه ای که زیباتر از آن تصور نمی شود و برای مجموع آفرینش نیز نیکوتر از این نمی توان فرض کرد . برهان عقلی در این زمینه فراگیر است : اگر بهتر و زیباتر از این شدنی بود ، به یقین خدا چنان می آفرید ، زیرا جهل ، عجز و بخل در خدای سبحان راه ندارد : او به هر چیزی عالم : « و هو بکلّ شیء علیم » ( انعام ، آیه101 ) و بر هر چیزی قادر : « و هو علی کلّ شیء قدیر » ( مائده ، آیه120 ) و دارای جود محض و نامتناهی است و هرچه عطا کند ، از خزانۀ جود او چیزی کاسته نمی شود ، پس نیکوتر از آنچه آفرید ، ممکن نبود ، وگرنه مستلزم نقص در علم ، قدرت و جود او می شد و هر سه در بارۀ ذات اقدس الهی محال اند .

همچنین نمی توان گفت آفرینشی زیباتر از نظام کنونی شدنی است ؛ ولی قابل بیش از این پذیرش ندارد و به مصلحت او نیست ، چون اگر قابل قابلیت ندارد و مصلحت نیست ، زیبا هم نخواهد بود ؛ زیبا آن است که فاعل همۀ جهت های قابل را در نظر بگیرد و برابر با مصلحت باشد و خدا بر اساس پذیرش قابل به صورت کامل به او عطا کند ، زیرا چیزی که با مصلحت و قابلیت قابل نخواند ، دادن آن نه تنها احسن نیست ، تضییع است ؛ مثلاً اگر موجود جهان ماده مانند فرشته مجرد باشد ، احسن نیست ، چون بی نظمی است ، زیرا لازمِ جهان ماده این است که موجودات آن هم ویژگی های همان را داشته باشند .

دلیل های نقلی ( آیات و روایات ) نیز مؤید این برهان عقلی اند ؛ مانند : « ما تری فی خلق الرّحمن من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور » ( ملک ، آیه3 ) . در مجموعۀ نظام احسن هیچ کمبود و تفاوت و حلقۀ جا افتاده ای دیده نمی شود و هر چیزی در جایگاه خود قرار دارد و ناقص دیده شدن چیزی در آفرینش جهان ، در نگاه انسان مدارانۀ ماست ؛ اگر جهان بینی خود را خدامحور کنیم ، نه انسان مدار ، سراسر هستی را زیبا می بینیم .

انسان حلقه ای از حلقه های بیکران این جهان است نه هدف آفرینش : خدا جهان را برای علم و عدل آفرید و انسان ها ابزاری برای اقامۀ آن اند ، تا خودشان نیز به پا خیزند : « لیقوم النّاس بالقسط » ( حدید ، آیه25 ) و مراد از گل سرسبد آفرینش ، تنها انبیا و اولیا و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند و آن ها هیچ رویدادی را در نظام احسن بد نمی دانند و بد نمی بینند .

با اینکه هیچ رخدادی در جهان از واقعه کربلای سالار شهیدان امام حسین علیه السلام تلخ تر و جانگدازتر نبود و هیچ مقتولی به عظمت کشتۀ کربلا نیست ، حضرت زینب علیها سلام در پاسخ به گزافه گویی ابن زیاد در کوفه  که گفت صنع خدا به برادر و اهل بیت خود را چگونه دیدی ، فرمود که جز زیبایی چیزی ندیدم !

این سخن برابر نظام احسن است ، چون بردباری در برابر آسیب چند روزه برای زنده کردن دین خدا و رفاه ابدی جامعۀ بشری ، در نظام احسن بسیار زیباست .

پاسخ حضرت زینب علیها سلام نیز اشاره به صنع الهی است ؛ اما نه از دیدگاه جبرگرایانه ابن زیاد – همانند حاکمان اموی و عباسی که با عقیدۀ جبر ، تبهکاری های خود را توجیه می کردند و کارهای زشت خود را به خدا نسبت می دادند – بلکه با نگاه به نظام احسن که کار خداست ؛ یعنی آنچه رخ داد ، آزمون الهی بود ؛ ما وظیفۀ خود را انجام دادیم و شما جنایت کردید ؛ کار شما ظلم و زشت بود و روزی در محکمۀ عدل خدا محکوم خواهید شد .

کوتاه سخن آنکه انسان ، مدار خوبی و بدی و زشتی و زیبایی در نظام هستی شناسی نیست ، تا آنچه به شامه و ذائقۀ او خوب آمد ، نیکو  و آنچه بد آمد ، زشت باشد ؛ جهان بینی انسان باید بر مدار خواست الهی و با این نگاه باشد که سراسر جهان ، آیات و اسمای الهی اند و هر اسمی نماینگر مسمّاست .

زیبا شناسی و نظام احسن آفرینش ، مطلبی عقلی و برهانی ؛ اما لذت و کامجویی و احساس و خوشایندی ، مطلبی عاطفی و شخصی یا نوعی است نه جهانی . ممکن است نهیق حمار ، همانند چَه چَه بلبل ، برای انسان گوشنواز نباشد ؛ لیکن همان لذّتی که هزاردستان از نوای دلپذیر خود می برد ، حیوان ناهق از نهیق خود بهره مند می شود و ساختار عالمانۀ گرگ و گراز همانند آفرینش آهو و تیهو منظم است .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات302تا306 

اسمای حسنا و مظهریت آن ها در جهان

سراسر نظام هستی را اسمای حسنای الهی اداره و فرشتگان مدبّر امر از راه اسمای الهی عالم را تدبیر می کنند . این راه برای انسان ها هم باز است ، بلکه انسان کامل که خلیفۀ خدا و معلم و مسجود ملائکه است و از راه تعلیم و معرفت اسما ، خلیفةالله و آموزگار و مسجود فرشته ها گردید : « و إذ قال ربّک للملائکة إنّی جاعل فی الأرض خلیفة ... * و علّم ءادم الأسماء کلّها ... * ... * قال یا آدم أنبئهم بأسمائهم ... * و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا » ( بقره ، آیات30تا34 ) قدرت بیشتر و بالاتری دارد و هدایت یافته تر و هدایت کننده تر است ، زیرا فرشتگان از مقام معلوم برخوردارند : « و ما منّا إلّا له مقام معلوم » ( صافات ، آیه164 ) ولی انسان از این سو مرزی ندارد و تا لقاءالله بال پرواز دارد : « یا أیّتها النّفس المطمئنّة * إرجعی الی ربّک راضیة مرضیّة * فادخلی فی عبادی * و ادخلی جنّتی » ( فجر ، آیات27تا30 ) .

بر این اساس ، انسان دانا به اسمای الهی ، از حقایق جهان باخبر می شود و اگر مظهر اسمی از اسما شود ، کلیددار گوشه ای از آن نیز می گردد و کار خدایی می کند ، از این رو بزرگان اهل معرفت « بسم الله الرحمن الرحیم » را از انسان کامل مانند « کُن » از ذات اقدس اله دانسته اند ؛ ( الفتوحات المکیه ، ج2 ، ص125 ) همچنان که  اراده الهی برای ایجاد شیء با وجود خارجی آن هماهنگ است ، انسان کامل نیز که ولیّ خدا و مظهر اسمای حسناست ، به اذن خدا چنین مقامی را دارد .

آیۀ شریف « بسم الله مَجرها و مُرسها » ( هود ، ایه41 ) نیز این حقیقت را می رساند که کشتی نوح علیه السلام با « بسم الله » آن حضرت حرکت می کرد و با « بسم الله » وی لنگر می انداخت ؛ بر خلاف کشتی های دیگر که با اسباب مادی حرکت می کنند و لنگر می اندازند . حرکت کشتی و لنگر انداختنش در آن طوفان سهمگین با یادکرد نام خدا بر زبان ولیّ او نشان مظهر بودن وی برای اسمای خداست ، زیرا نوح علیه السلام مظهر بزرگ اسمای حسنا بود .

همۀ معجزه ها و کرامت های پیامبران علیهم السلام به سبب مظهریت اسما بوده است ؛ معجزات حضرت موسی علیه السلام مانند شکافتن دریا با عصا : « أن اضرب بعصاک البحر فانفلق فکان کلّ فرق کالطّود العظیم » ( شعراء ، آیه63 ) برون آوردن دوازده چشمۀ جوشان از سنگ سخت : « أن اضرب بعصاک الحجر فانبجست منه اثنا عشرة عیناً » ( اعراف ، آیه160 ) نیز معجزه های حضرت عیسی علیه السلام همچون مرده زنده کردن به اذن الهی و شفابخشی بیماران ، یا دمیدن در مجسمه ای گلین و حیات بخشی به آن : « أنّی أخلق لکم من الطّین کهیئة الطّیر فأنفخ فیه فیکون طیراً بإذن الله و أبرءُ الأکمه و الأبرص و أحی الموتی بإذن الله ... » ( آل عمران ، آیه49 ) و ... همگی بیانگر مظهر بودن آنان برای نام های خالق ، محیی ، شافی و ... بوده است ؛ این چنین اند معجزات دیگر پیامبران علیهم السلام . اساساً معجزه از کسانی سر می زند که مظهر اسمای الهی باشند .

گفتنی است که اگر کسی مظهر اسم اعظم « الله » شود ، مظهر دیگر اسما نیز می گردد ، زیرا این اسم گردآورندۀ همۀ اسما و صفات است ؛ ولی عکس آن درست نیست ؛ یعنی اگر کسی مظهر اسم کافی ، شافی یا ... شد ، مظهر اسم اعظم نمی شود ، بلکه در رتبۀ پایین تری جا دارد .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31، صفحات311تا313 

بصیرت ، هدایت و رحمت بودن قرآن

کتاب آسمانی ، رهنمودهای روشنگرانۀ پروردگار است ؛ نه اسطوره ، سحر ، کهانت ، جادو ، شعبده یا ... ؛ کتابی است که هم از جهت اندیشه بصیرت ایجاد می کند و هم چراغ هدایت عمل و انگیزه است و این هر دو ( بینش و گرایش ) رحمت الهی برای همگان اند ؛ لیکن تنها مؤمنان ، این اندیشۀ ناب و انگیزۀ راست را می پذیرند ؛ هدایت و رحمت برای ایمان آورندگان است و جز مؤمن ، نه از بصیرتش بهره می جوید و نه از هدایت و رحمتش : « و إذا لم تأتهم بآیة قالوا لولا اجتبیتها قل إنّما أتّبع ما یوحی إلیّ من ربّی هذا بصائر من ربّکم و هدیً و رحمةً لقوم یؤمنون » ( اعراف ، آیه203 )

قرآن کریم برای همۀ انسان ها نازل شده ؛ چه اولیای الهی اهل شهود و علمای اهل برهان و چه مردم عادی که اهل شنیدن اند . قرآن برای اولیا بصیرت : « هذا بصائر من ربّکم » و سبب بصیرت و شهود برای اهل عین الیقین است ؛ لیکن برپایۀ علاقۀ سببیّت و مسببیّت ، به خود قرآن بصیرت گفته شده است . قرآن برای اهل شهود همچون حارثة بن زید و آنان که امیر مؤمنان علیه السلام در وصفشان فرمود : " فهم و الجنة کمن قد رآها فهم فیها منعمون و هم و النار کمن قد رآها فهم فیها معذّبون " ( نهج البلاغه ، خطبۀ193 ) بصیرت است ؛ اما برای اهل استدلال و برهان که راه حکمت و کلام را می پیمایند ، هدایت است : « هدی » .

قرآن کریم برای کسی که نه اهل ولایت و شهود است و نه اهل برهان ،  بلکه تنها از راه دریافت صحیح باور دارد و به برهان اجمالی بسنده می کند – مانند مردم عادی و متوسط – رحمت عام است و برای اولیای الهی رحمت آمیخته با بصیرت و برای علما رحمت همراه با هدایت : « و رحمة لقوم یؤمنون » .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات 632تا634

منشأ نحوست ایّام

اعتقاد به نحسی ایام ، آن گونه که در میان تودۀ مردم رواج دارد ؛ مانند نحوست روز سیزده فروردین در نزد برخی ، از عقاید خرافی است که در جهالت ریشه دارد . در برخی از آیات ، بعضی از ایام نحس شمرده شده اند ؛ مانند آنچه دربارۀ عذاب قوم عاد آمده است : « إنّا أرسلنا علیهم ریحاً صرصراً فی یوم نحسٍ مُستمرّ » ( قمر ، آیه19 ) ؛ « فأرسلنا علیهم ریحاً صرصراً فی ایّامٍ نحسات » ( فصّلت ، آیه16 ) که دربارۀ احوال بد تبهکاران در آن روزهاست ، وگرنه همان ایام برای حضرت هود علیه السلام و مؤمنان آن روزگار ، روزی نیک و پربرکت و سبب پیروزی حقّ و تشفّی دل های اهل ایمان بود . دیگر ایام احتمالی موصوف و محسوب به نحوست نیز این چنین اند ؛ یعنی همان روزی که برای عده ای روز بد و نحس است ، برای گروه دیگری روز بسیار خوبی است ؛ برای کافر تبهکار روز نحس و برای مؤمن پرهیزگار روز نیک است .

راز مطلب ، چنان که گذشت ، این است که نحوست از خود انسان و اعمالش ریشه می گیرد نه از زمان و مکان . انسان می تواند موجودی مبارک و منشأ برکات باشد ؛ مانند حضرت مسیح علیه السلام که فرمود من هرجا باشم بابرکتم : « و جعلنی مبارکاً أین ما کُنت » ( مریم ، آیه31 ) . در مقابل ، برخی نحس و نامبارک اند و هر جا روند بی برکت اند : « أینما یوجّهه لا یأت بخیر » ( نحل ، آیه76 ) و آن مکان را بی برکت می کنند ؛ یا بی برکت برمی گردند ؛ نحسی را با خودشان می برند و نحس سیّارند .

نهی برخی روایات از مسافرت یا عقد کردن هنگام قمر در عقرب ( الکافی ، ج8 ،ص275 ) و ... در بعضی از زمان ها ، به معنای منشأ نحوست بودن آن زمان و لزوم ترک آن کارها در آن وقت نیست ، بلکه در همین زمان با توکل به خدا و صدقه می توان همان کار نهی شده را انجام داد ، چنان که امیرمؤمنان ، امام علی علیه السلام در مقابل نحس پنداری برخی زمان ها از سوی منجّمان برای سفر جهادی ضدّ خوارج فرمود : " سیروا علی اسم الله " ( نهج البلاغه ، خطبه79 ) .

گفتنی است که نحوست ایام ، یا به مبدأ قابلی برمی گردد که غیر از مؤثر حقیقی و مبدأ فاعلی است و در این صورت باید گفت که فلان روز قابلیت فلان کار را ندارد ؛ یا به مبدأ فاعلی و اگر به علل و عوامل فاعلی برگردد ، همۀ آن ها ابزار کار و وسیله اند و بیش از وسیله بودن نقشی ندارند ، زیرا تنها مدیر عامل و کارگردان جهان هستی خداست و چیزی در برابر کار خدا قرار نمی گیرد و هر پدیده ای ابزار کار اوست .

شاهد این معنا – یعنی بازگشت نحوست ایام به مبدأ قابلی – حدیث امام هادی علیه السلام است : " حسن بن مسعود می گوید : روزی به محضر امام هادی علیه السلام رسیدم و داستان خود را به آن عرض کردم که امروز ، هم انگشتم آسیب دید و هم سواره ای به من برخورد و به کتفم نیز صدمه رسید و بعضی از جامه هایم پاره شد و به زحمت افتادم ؛ با خود گفتم : خدا مرا از شرّ چنین روزی حفظ کند ؛ چه روز نحس و مشئومی بود ! امام هادی علیه السلام به من فرمود تو که نزد ما می آیی و با فرهنگ ما آشنایی ، چرا این گونه سخن می گویی و گناه خودت را بر عهدۀ روز می گذاری ؛ آن گاه فهمیدم که اشتباه کردم و به آن حضرت عرض کردم که از خدا آمرزش می خواهم ! امام هادی علیه السلام فرمود : گناه ایام چیست که اگر شما کیفر کار بدتان را در آن گرفتید ، آن را شوم می پندارید ؟ مگر نمی دانی جز خدا چیزی در عالم اثر ندارد . روز ، ظرف کار است ؛ اگر لطف خدا نصیب کسی شد ، منشأ آن فضل الهی است و اگر کیفر الهی بر اثر بدرفتاری و تبهکاری کسی دامنگیر او شد ، منشأ این تنبیه ، عدل خداست . زمان سهمی ندارد و از این پس ، از نحوست ایام سخن مگو . " ( تحف العقول ، ص482 )

خلاصۀ پیام همۀ ادیان آسمانی به ویژه دین مبین اسلام در مبارزه با خرافات جاهلی و ابطال همۀ عادات و رسوم جاهلیِ خلاف عقل ، این است که هیچ چیزی در جهان نحس نیست . جهان به لطف و مهر الهی اداره می شود و در آن ، جز نظم و خیر نیست و ریشۀ هر شرّ و بدی ، اعمال انسان های تبهکار است ، بنا بر این نحوست ، تطیّر و بدقدمی و ... حقیقتی ندارند ؛ انسان اگر بر صراط مستقیم حقّ باشد ، سراسر جهان برای او بابرکت و زمینۀ سعادت است .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد30 ، صفحات78تا83  

وابستگی به مال و فرزند

در ادبیات فارسی تمثیلی است که اگر مال بیرون دل باشد ، در حکم آبی است که پشتوانۀ کشتی است و آن را جا به جا می کند و چنانچه مال به درون دل راه پیدا کند ، مانند آبی است که وارد کشتی می شود و سبب نابودی است .

چیست  دنیا  از خدا  غافل  بُدن

نی قماش و نقره و میزان و زن

مال را کز بهر دین باشی حمول

نعم مال  صالح  خواندش رسول

آب در کشتی هلاک کشتی است

آب اندر زیر کشتی پشتی است  ( مثنوی معنوی ، دفتر اول ، ص46 ، بیت983-985 )

وابستگی به مال و فرزند ، انسان را هنگام مرگ رها نمی سازد و فشار جان دادن و مشکل برزخ از اینجا می آغازد ، زیرا وقتی دلبسته شده را از کسی میگیرند و دلبستگی وی بماند ، دردش می آید ؛ مثل معتادی که با قطع مواد مخدر دردش آغاز می شود ، زیرا مواد که متعلق اعتیاد است از او گرفته شده ؛ ولی اعتیاد که وابستگی خاص وی به آن مواد است باقی مانده و با بقای اعتیاد و زوال متعلق آن ، درد شروع می شود .

معنای فشار مردن این نیست که انسان مدت ها در حال احتضار و مرگ دست و پا بزند ، بلکه ممکن است کسی بر اثر ایست قلبی بی درنگ بمیرد ؛ ولی در عذاب باشد . وی به تشخیص طبیب مرده است و به اجازۀ او دفن می شود ؛ اما به نظر دین هنوز نمرده ، چون مرگ انتقال از دنیا به برزخ است و تا تک تک علاقه ها از انسان کنده نشود ، او را به برزخ راه نمی دهند و زدودن علاقه دردآور است ! گاهی نیز کسی در حال مرگ بسیار دست و پا می زند ، ولی در فشار نیست ؛ مانند شهیدی که در میدان نبرد بر اثر برخورد تیر مدت ها در خونش دست و پا می زند ؛ لیکن چونان کسی است که در هوای گرم با عطش شدید وارد استخر خنک می شود و شنا می کند و در حال لذت بردن است .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد32 ، صفحات 333-334

مراد از دائم الذکر بودن

پیامبران الهی علیهم السلام همواره با نام و یاد خدا به سر می بردند و  " دائم الذکر" بودند و هیچ گاه از یاد خدا غافل نمی شدند ؛ این معنا در کلام حضرت مسیح علیه السلام هست : « و أوصانی بالصّلواة و الزّکوة ما دمت حیّا » ( مریم ، آیه31 ) هر چند این تعبیر دارای دو معناست :

أ‌.       تا زمانی که زنده ام ، برنامه های مقطعی ( نماز و زکات ) را دارم .

ب‌.  تا زنده ام به نماز و تزکیۀ نفس سرگرم هستم ؛ یعنی در همۀ عمر با نماز مأنوسم . به نماز خاص و مقطعی اختصاصی ندارد .

بر پایۀ برخی ادعیه – مانند دعای ابوحمزۀ ثمالی – نیز جملۀ "یا رب" "یا رب" بی وقفه گفته شود تا نفس قطع گردد ، ( مصباح المتهجد ، ج2 ، ص582 ) که گاهی انسان آن را در یک نفس ده یا بیست بار می گوید و زمانی معنایش این است که تا جان در بدن هست ، این ذکر گفته شود ؛ یعنی تا زنده ای از " یا رب " گفتن دست برمدار . از این رو حضرت مسیح علیه السلام فرمود تا زنده ام از نماز و تزکیۀ نفس دست برنمی دارم و همواره در این فضا نفس می کشم .

با این بیان ، معنای آیۀ « الذین هم علی صلاتهم دائمون » ( معارج ، آیه23 ) نیز روشن می شود و این حدیث شریف هم که " اگر کسی همواره یادآور جانب ربوبی باشد ، همیشه به یاد حق به سر برده و در حکم دائم الصلاة است " ( الامالی ، طوسی ، ص79 ) معنای خاص خود را می یابد ؛ یعنی اگر کسی نماز صبحش را خواند و تا ظهر به یاد خدا بود ، چه ذکری بر لب داشته باشد یا کار دیگری را برای رضای خدا انجام دهد – مثلا به تجارت یا کشاورزی و ... بپردازد – مصداق " رجال " در آیۀ « رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکرالله » است ، چون تولیدش برای تأمین آبروی خود و زُدایش نیاز و تورّم جامعه در حد اقتصاد سالم است و در مصرف نیز قناعت می کند ؛ چنین کاری " ذکرالله " است .

آری ! اگر انسان به مقامی دست یابد که اعمال شایسته و ارزش های انسانی ملکۀ وجودی او گردند ، چنین بندۀ وارسته ای همواره در مشهد و محضر ذات اقدس الهی است .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات 696تا698

آثار متقابل ذکر زبانی و قلبی

میان قلب و زبان ، پیوند متقابلی است : دل باید پاک باشد و طهارت و صلاح دل را عمل صالح باید همراهی کند ؛ یعنی دل پاک ، اعضا و جوارح را نیز پاک می سازد ، پس عمل به دستورهای دینی و رعایت ظواهر شرعی و سلامت اعضا و جوارح ظاهری ، برای طهارت باطن امری ضروری است ، از این رو آموزه های دینی همواره یاد خدا در دل را همراه نام خدا بر لب ذکر کرده اند .

اگر کارهای بدنی با کارهای نفسی و روحی همراه گردند ، آثار متقابل میان آن ها روشن خواهند شد . این ها در حکم آینه های متعاکس اند که مرتب یکدیگر را از صورت های همدیگر آگاه می کنند ؛ مثلا اگر کسی یاد خدا را در جانش احیا کند و نام حق را به زبان آورد ، ذکر زبانی بر خیال او اثر می گذارد ؛ آن گاه به قلبش راه می یابد و دلش نورانی می شود ؛ نیز قلب نورانی بر خیال او و خیال نورانی نیز بر زبان اثر می گذارد و ذکر را از نظر کمّی و کیفی بهتر ، صحیح تر و بیشتر می گوید ، پس ذکر زبانی و قلبی در حکم دو آینۀ شفاف رو در روی هم اند ؛ آنچه بر قلب می گذرد ، زبان را نشان می دهد و آنچه بر زبان می گذرد ، قلب را می نمایاند و از شفافی یکدیگر بهره می برند .

ذکر قلبی به تنهایی هرچند اثر دارد ، اعضا و جوارح را آن گونه که باید هدایت نمی کند ؛ همچنین ذکر زبانی به تنهایی قلب را درمان نخواهد کرد . کسی که از ذکر نفسی غافل بماند و یاد خدا را در دل نداشته باشد و به ذکر لفظی بسنده کند ، بهره اش از فیض الهی اندک است . آن که در نماز غافل است و دقیق نمی داند با چه کسی گفت و گو می کند ، نمازش صحیحِ فقهی است و اعاده و قضا ندارد ؛ اما از نظر کلامی پذیرفته نیست ؛ یعنی ثواب کامل را نمی برد ؛ لیکن جمع میان ذکر نفسی و لفظی ، نظیر آینه های متعاکس ، فیض ها را به یکدیگر منتقل می کند .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات 690-691

جدایی پذیری علم از ایمان و راز آن

اموری هستند که از برخی آیات مربوط به آن ها برداشت می شود علم با ایمان تلازم ندارد و می شود کسانی عالم به حقیقت باشند ؛ ولی به آن ایمان نیاورند :

أ‌.       انکار عالمانه معجزات حضرت موسی علیه السلام : فرعون در مقابله با معجزات حضرت موسی علیه السلام آن ها را سحر و موسی علیه السلام را جادوگر خواند : « فقال له فرعون إنّی لأظنّک یا موسی مسحورا » ( اسراء ، آیه101 ) و موسی علیه السلام در پاسخ این اتهام به فرعون فرمود که تو نیک می دانی این معجزات را که مایۀ بصیرت و روشنگری مردم است ، جز خدا نازل نکرده است : « قال لقد علمت ما أنزل هؤلاء إلّا ربّ السّماوات و الأرض بصائر » ( اسراء ، آیه102 ) . بر پایۀ این آیه ، فرعون به آمدن این معجزات از سوی خدای سبحان علم داشت ؛ لیکن به آن ها ایمان نیاورد .

ب‌.   انکار معجزات از روی ستم و تکبر : وقتی معجزات روشنگر الهی برای قوم فاسق فرعون آمدند ، آنان با یقین به اینکه آن ها از جانب خداست ، از روی کبر و نخوت و ستمگری منکر شدند و گفتند این ها همه سحر موسی است : « فلمّا جاءتهم آیاتنا مبصرةً قالوا هذا سحرٌ مبین * و جحدوا بها واستیقنتها أنفسهم ظلماً و علوّاً ... » ( نمل ، آیات13-14 ) .

ت‌.   مخالفت آگاهانه علمای یهود و نصارا با اسلام : مخالفت های علمای یهود و نصارا با دین مبین اسلام ، همه آگاهانه و پس از روشن شدن حقانیت پیامبر صل الله علیه و آله و سلم با محاجّه ها ، مناظره ها و استدلال های آن حضرت بود ؛ ولی آنان از سر رشک و حسد به آن کفر ورزیدند : « إنّ الدّین عند الله الإسلام و مااختلف الذّین اوتوا الکتاب إلّا من بعد ما جاءتهم العلم بغیاً بینهم و من یکفر بآیات الله فإنّ الله سریع الحساب » ( آل عمران ، آیه19 ) .

آیات دیگری نیز گویای این حقیقت اند که گاه انسان دانسته و عمدی خلاف می کند و با اینکه حق مانند روز برایش روشن است ، به آن ایمان نمی آورد : « و ما اختلف فیه إلّا الّذین اوتوه من بعد ما جاءتهم البیّنات بغیاً بینهم » ( بقره ، ایه213 ) .

راز جدایی پذیری ایمان از علم این است که ایمان ، فعل نفس و در حدوث و بقا اختیاری است ؛ یعنی انسان می تواند به چیزی که به آن دانا شد ، ایمان نیاورد ؛ یا پس از ایمان آوردن مرتد گردد ؛ اما علم ، فعل اختیاری نفس نیست و تنها مبادی و مقدمات آن اختیاری است و با فراهم آمدن مقدمات آن ، حصول علم برای انسان قهری و ضروری است .

بر این پایه ، قرآن کریم در هیچ یک از آیاتی که احتجاج های عقلی یا نقلی را یاد می کند ، نمی فرماید راهنمایی های عقل و ارشادهای وحی را همۀ انسان ها پذیرفتند ؛ اما دربارۀ میثاق می فرماید همه به آن اقرار کردند : « و إذ أخذ ربّک ... قالوا بلی شهدنا » . این ویژگی موطن اخذ میثاق ، دلیل متقنی است که این موطن از موطن عقل و وحی جداست .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات136تا138

اخذ میثاق در موطن فطرت

« و إذ أخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذرّیّتهم و أشهدهم علی أنفسهم ألست بربّکم قالوا بلی شهدنا أن تقولوا یوم القیامة إنّا کنّا عن هذا غافلین » ( اعراف ، آیه172 )

پیمان گیری در موطن فطرت همان راه دل ، فطرت و شهود است که از اشکالات نظریه های دیگر پیراسته و با ظاهر آیه سازگار است . راهی که با کمی غبارروبی همگان می توانند آن را بپیمایند و هنگام پیمایش در کنارش « قالوا بلی » نیز وجود دارد ، از این رو خدا به هر کسی دستور می دهد که لحظۀ پیمان الهی را به یاد بیاورد : « و إذ أخذ ربّک ... » تا ببینی در نهان خانۀ دل خود به چه کسی سر سپرده ای .

بر اساس این نظریه ، پروردگار در موطن فطرت از همۀ بنی آدم پیمان توحید ربوبی گرفت و همه هم به عبودیت خود در قبال آن اقرار کردند ؛ این پیمان ، نه به زبان عقل و استدلال بود و نه به زبان وحی و معجزه ، بلکه به زبان فطرت بود که همه "بلی" گفتند ؛ لیکن دسته ای به گونه ای قوی و گروهی ضعیف ، و قوت و ضعف در پذیرش پیمان نیز به امور دنیا اختصاص دارد ، وگرنه اصل ربوبیت را همه باور داشته و به آن مؤمن اند .

نشئۀ فطرت به گذشته منحصر نیست ، بلکه هم اکنون و در آینده هم هست و همگان در آن نشئه با هم اند ؛ اینک نیز هر کسی درون خود را غبارروبی کند ، می تواند آن نشئه را ببیند و به یاد بیاورد .

خدای سبحان نفس انسان را با این سرمایۀ علمی فطری آفریده است : " کلّ مولود یولد علی الفطرة " ( الکافی ، ج2 ، ص13 ؛ مسند احمد بن حنبل ، ج2 ، ص233 ) .

در خلقت انسان و شکوفایی یا دفن فطرت دو مرحله هست :

أ‌.       مرحله ای که خدای سبحان به هر کسی جانی مستوی الخلقه داد که هیچ نقصی در آن نیست . استوای خلقت ، همان ملهَم بودن انسان است که ملهِم او خدای سبحان است ؛ بشر در مکتب الهی درس الهام خوانده و محور درس او هم آشنایی به فجور و تقواست نه درس های اعتباری . استاد خداست و شاگردش جان آدمی و عنوان درس ، الهام و محورش فجور و تقواست . خدا در کلاسِ درس الهام می فرماید : « ألست بربّکم » و همه می گویند : « بلی » .

ب‌.   مرحله ای که با رسیدن انسان به نشئۀ ظاهر شروع می شود و دسته ای مصداق « قد أفلح من زکّاها » ( شمس ، آیه9 ) و گروهی مشمول « و قد خاب من دسّاها » ( شمس ، آیه10 ) می شوند ؛ برخی از نفس ملهَمِ پاک برخوردارند و شماری دارای نفس ملهَمِ مدفون شده اند . هیچ کس نیست که کلیات خیر و شرّ خود را نداند ، گرچه خطوط جزئی را پس از آن باید بیاموزد ؛ هیچ کس از آغاز تولد دروغگو آفریده نشده و هر کودکی به سمتی می رود که نیاز او برآورده شود و انحراف را در ادامۀ زندگی می آموزد . پیش از اینکه انسان ها دو دسته شوند خدای سبحان در مرحلۀ آفرینش ، همۀ نفوس و ارواح آدمیان را مستوی الخلقه آفرید .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات110تا127

ازدواج و ضرورت حفظ نوع بشر

انسان مانند فرشته نیست که قائم به شخص باشد ؛ شخص او همواره در معرض مرگ است : « کلّ نفس ذائقة الموت » ( آل عمران ، آیه185 ) ؛ « و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد أفان متّ فهم الخالدون » ( انبیاء ، آیه34 ) پس بقای انسان به نوع بسته است و قیام به نوع بی زاد و ولد ( توالد و تناسل ) شدنی نیست و چون مصلحت بر ماندگاری نسل انسان در زمین تا قیامت است ، چاره ای جز حفظ این نوع نیست ، پس انسان با نوع حفظ می شود و وحدت نوعی دارد ، در نتیجه ناگزیر از نکاح است . ازدواج تنها راه حفظ نوع بشر تا روز قیامت است .

ناآرامی انسان در سنین جوانی از نشانه های قدرت الهی است ، تا به فکر ازدواج بیفتد ، وگرنه به تدریج نسل بشر نابود می شد ، چنان که رنج گرسنگی و تشنگی نیز از آیات الهی اند ، وگرنه انسان به دنبال آب و غذا نمی رفت و به زودی می مُرد . خدای متعالی ، انسان را با این احساس ها آفرید تا در پی حفظ شخص و نوع خود برآید و آدمی باید به این احساسات ، مثبت پاسخ بدهد ؛ یعنی به اندازه ای غذا بخورد که جذب بدن شود ، زیرا بدن آدمی حکیمانه خلق شده و غذای افزون را نمی پذیرد پس باید به حد ضرورت و سود بسنده کند . کسی که بیش از نیاز بدن غذا می خورد ، مأمور املاء ( پرکردن ) کنیف است .

بر این اساس ، ذات اقدس الهی ازدواج را مایۀ آرامش و زدایش ناآرامی می داند : « هو الذی خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها لیسکن إلیها » ( اعراف ، آیه 189 ) ؛ « و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنوا إلیها » ( روم ، آیه21 ) . مرد جوان تا ازدواج نکند ، آرام و قرار ندارد و این گونه ناآرامی را نمی توان با نصیحت و وعد و عید درمان کرد ، بلکه تنها با ازدواج حل می شود .

این گونه ناآرامی ، آشوب و شورش در جوان ، طبیعی ، ستوده و پسندیده است . او آشوبگر نیست ، بلکه نظام آفرینش وی را به زندگی مسالمت آمیز با همنوعش شورانده و تنها راه آرامش او را در ازدواج نهاده است .

این احساس ناآرامی در زن و دختر جوان نیز هست ؛ ولی شیوۀ قرآن کریم در بیان این گونه امور مؤدّبانه و عفیفانه است ؛ مثلا برای رعایت ادب در هیچ آیه ای به زن ها مردهای بهشتی را وعده نداده ، با اینکه آن ها هم از این نعمت برخوردارند و در بهشت همسرانی دارند ؛ دربارۀ آرامش زن و مرد نیز این مسئله رعایت شده و با تعبیر « و جعل منها زوجها لیسکن إلیها فلمّا تغشّاها » ( اعراف ، آیه189 ) هم ادب را و هم حرمت خانوادگی را یادآور شده و پاس داشته است .

ازدواجی که بر پایۀ دین و در سایۀ ولایت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام انجام می گیرد ، جنبۀ ملکوتی دارد و بر پایۀ روایات ، مایۀ به دست آوردن نیمی از دین است : قال رسول الله صل الله علیه و آله و سلم : " من تزوّج فقد أحرز نصف دینه فلیتّق الله فی النّصف الباقی " ( الامالی ، طوسی ، ص518 ) . رسول گرامی صل الله علیه و آله و سلم که این امر مادی را از دیدگاه ملکوتی می بیند ، آن را سنت خویش می خواند : " النّکاح سنّتی فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی " ( جامع الاخبار ، ص101 ؛ بحارالانوار ، ج100 ، ص220 ) ، پس ازدواج امرغریزی صرف نیست ، چون این غریزه در حیوانات هم هست ، بلکه امری ملکوتی است که حافظ دین انسان و از آیات الهی است ؛ لیکن انسان عادی که علت ایجاد چنین غریزه و کششی را نمی داند ، می پندارد که این امر ، مطلوب ذاتی است ؛ اما اهل راه می دانند که لذّت نکاح ، مزد تشکیل خانواده است ، همچنان که لذت غذا خوردن مزد کار انسان برای تحصیل غذاست .

توضیح : انسان برای ادامۀ حیات به غذا نیاز دارد ؛ ولی چونان حیوان نیست که غذایش در سفرۀ خلقت آماده باشد ، بلکه باید با کوشش غذای مناسب خود را تأمین کند و این کار برای او زحمت دارد ؛ ذات اقدس الهی ، مزد این زحمت را در لذت خوردن نهاده ، وگرنه آدمی انگیزه ای برای کار کردن نداشت . اگر لذت نکاح نیز نبود ، انسان به دنبال انتخاب همسر نمی رفت و نسل آدمی ادامه نمی یافت .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات 495تا498

آفرینش برپایۀ نظام احسن

هر آیه ای صاحب آیه و هر اسمی مسمّا را نشان می دهد و چون سراسر جهان ، آیات و اسمای الهی اند و او عین حُسن و حُسن صرف است ، در نظام کل هستی هر چیزی که به خدا نسبت یابد ، احسن است ؛ حتی دوزخ و شیطان . اگر چیزی در جهان نازیبا باشد ، به امر عدمی بازمی گردد ؛ یا در نگاه انسان غیر حَسَن است ، بنا براین موجوداتی که در نگاه انسان مدارانۀ ما پلیدند ، در حقیقت ، پلیدی آن ها قیاسی است نه ذاتی :

ما لیس موزوناً لبعضٍ من نِغَم

ففی نظام الکل کل منتظم ( شرح منظومه، سبزواری ، ج2 ، ص422 )

برای احسن بودن همۀ اشیای جهان برابر نظام احسن دلیل خاص تجربی نمی توان آورد ، چون آثار و برکات بسیاری از آن ها برای ما ناشناخته اند و بعضی از اشیا مانند مجردات ، اساساً از قلمرو حس و تجربۀ حسّی بیرون اند ؛ لیکن بر پایۀ آنچه تا کنون از اسرار آن پرده برداشته شده ، جهان هستی به زیباترین و نیکوترین شکل آفریده شده است .

بر پایۀ برهان عقلی نیز هر چیزی در جایگاه ویژه خود به بهترین صورت آفریده شده ، به گونه ای که زیباتر از آن تصور نمی شود و برای مجموع آفرینش نیز نیکوتر از این نمی توان فرض کرد . برهان عقلی در این زمینه فراگیر است : اگر بهتر و زیباتر از این شدنی بود ، به یقین خدا چنان می آفرید ، زیرا جهل ، عجز و بخل در خدای سبحان راه ندارد : او به هر چیزی عالم : « و هو بکلّ شیء علیم » ( انعام ، آیه101 ) و بر هر چیزی قادر : « و هو علی کلّ شیء قدیر » ( مائده ، آیه120 ) و دارای جود محض و نامتناهی است و هرچه عطا کند ، از خزانۀ جود او چیزی کاسته نمی شود ، پس نیکوتر از آنچه آفرید ، ممکن نبود ، وگرنه مستلزم نقص در علم ، قدرت و جود او می شد و هر سه در بارۀ ذات اقدس الهی محال اند .

همچنین نمی توان گفت آفرینشی زیباتر از نظام کنونی شدنی است ؛ ولی قابل بیش از این پذیرش ندارد و به مصلحت او نیست ، چون اگر قابل قابلیت ندارد و مصلحت نیست ، زیبا هم نخواهد بود ؛ زیبا آن است که فاعل همۀ جهت های قابل را در نظر بگیرد و برابر با مصلحت باشد و خدا بر اساس پذیرش قابل به صورت کامل به او عطا کند ، زیرا چیزی که با مصلحت و قابلیت قابل نخواند ، دادن آن نه تنها احسن نیست ، تضییع است ؛ مثلاً اگر موجود جهان ماده مانند فرشته مجرد باشد ، احسن نیست ، چون بی نظمی است ، زیرا لازمِ جهان ماده این است که موجودات آن هم ویژگی های همان را داشته باشند .

دلیل های نقلی ( آیات و روایات ) نیز مؤید این برهان عقلی اند ؛ مانند : « ما تری فی خلق الرّحمن من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور » ( ملک ، آیه3 ) . در مجموعۀ نظام احسن هیچ کمبود و تفاوت و حلقۀ جا افتاده ای دیده نمی شود و هر چیزی در جایگاه خود قرار دارد و ناقص دیده شدن چیزی در آفرینش جهان ، در نگاه انسان مدارانۀ ماست ؛ اگر جهان بینی خود را خدامحور کنیم ، نه انسان مدار ، سراسر هستی را زیبا می بینیم .

انسان حلقه ای از حلقه های بیکران این جهان است نه هدف آفرینش : خدا جهان را برای علم و عدل آفرید و انسان ها ابزاری برای اقامۀ آن اند ، تا خودشان نیز به پا خیزند : « لیقوم النّاس بالقسط » ( حدید ، آیه25) و مراد از گل سرسبد آفرینش ، تنها انبیا و اولیا و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند و آن ها هیچ رویدادی را در نظام احسن بد نمی دانند و بد نمی بینند .

با اینکه هیچ رخدادی در جهان از واقعه کربلای سالار شهیدان امام حسین علیه السلام تلخ تر و جانگدازتر نبود و هیچ مقتولی به عظمت کشتۀ کربلا نیست ، حضرت زینب علیها سلام در پاسخ به گزافه گویی ابن زیاد در کوفه  که گفت صنع خدا به برادر و اهل بیت خود را چگونه دیدی ، فرمود که جز زیبایی چیزی ندیدم !

این سخن برابر نظام احسن است ، چون بردباری در برابر آسیب چند روزه برای زنده کردن دین خدا و رفاه ابدی جامعۀ بشری ، در نظام احسن بسیار زیباست .

پاسخ حضرت زینب علیها سلام نیز اشاره به صنع الهی است ؛ اما نه از دیدگاه جبرگرایانه ابن زیاد – همانند حاکمان اموی و عباسی که با عقیدۀ جبر ، تبهکاری های خود را توجیه می کردند و کارهای زشت خود را به خدا نسبت می دادند – بلکه با نگاه به نظام احسن که کار خداست ؛ یعنی آنچه رخ داد ، آزمون الهی بود ؛ ما وظیفۀ خود را انجام دادیم و شما جنایت کردید ؛ کار شما ظلم و زشت بود و روزی در محکمۀ عدل خدا محکوم خواهید شد .

کوتاه سخن آنکه انسان ، مدار خوبی و بدی و زشتی و زیبایی در نظام هستی شناسی نیست ، تا آنچه به شامه و ذائقۀ او خوب آمد ، نیکو  و آنچه بد آمد ، زشت باشد ؛ جهان بینی انسان باید بر مدار خواست الهی و با این نگاه باشد که سراسر جهان ، آیات و اسمای الهی اند و هر اسمی نماینگر مسمّاست .

زیبا شناسی و نظام احسن آفرینش ، مطلبی عقلی و برهانی ؛ اما لذت و کامجویی و احساس و خوشایندی ، مطلبی عاطفی و شخصی یا نوعی است نه جهانی . ممکن است نهیق حمار ، همانند چَه چَه بلبل ، برای انسان گوشنواز نباشد ؛ لیکن همان لذّتی که هزاردستان از نوای دلپذیر خود می برد ، حیوان ناهق از نهیق خود بهره مند می شود و ساختار عالمانۀ گرگ و گراز همانند آفرینش آهو و تیهو منظم است .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات302تا306 

اهل بیت علیهم السلام برترین و محبوبترین اسمای حسنا

عن أبی عبدالله علیه السلام فی قول الله ( عزّ و جلّ ) : « و لله الأسماء الحسنی فادعوه بها » ( اعراف ، آیه180 ) قال : نحن والله الأسماء الحسنی التی لا یقبل الله من العباد عملاً إلّا بمعرفتنا ( الکافی ، ج1 ، ص143-144 ) .

عن الرضا علیه السلام قال : إذا نزلت بکم شدّة فاستعینوا بنا علی الله و هو قول الله : « و لله الأسماء الحسنی فادعوه بها » ( تفسیر العیاشی ، ج2 ، ص42 ) .

اهل بیت نبوت علیهم السلام برترین مظاهر اسمای حسنای خدایند . اهل بیت علیهم السلام کامل ترین مصداق و مظهر آیۀ شریف « و لله الأسماء الحسنی » هستند ؛ ناگزیر الحاد ورزان به اسمای الهی ، دشمنان آنان به شمار می روند و مصداق « الّذین یلحدون فی أسمائه » ( اعراف ، آیه180 ) هستند .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، ج31 ، صفحات332و336 

برتری ذکر بر فکر

نام و یاد خدا از بهترین برکات الهی است . به یاد خدا بودن بصیرت می آورد ، چنان که بصیرت نیز سبب یاد خداست : « تذکّروا فإذا هم مبصرون » ( اعراف ، آیه201 ) .

برخی بزرگان ، رساله هایی در برتری ذکر بر فکر نگاشته و گفته اند : ذکر بالاتر از فکر است ( منازل السائرین ، ص43 ) ، چون تفکر محدودۀ خاصی همچون نعمت های الهی ، مصالح شخصی و جامعه دارد : « و یتفکّرون فی خلق السّماوات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا باطلا » ( آل عمران ، آیه191 ) اما ذکر از همۀ این ها می گذرد ؛ چندان که خدا به یاد ذاکر است : « فاذکرونی أذکرکم » ( بقره ، آیه152 ) . این فضیلت را دربارۀ ذکر وعده می فرماید نه فکر .

راز برتری ذکر بر فکر ، این است که مقصود از ذکر ، یاد خداست نه نام او ؛ و یاد خدا ، کار عقل عملی است که پس از عبور از فکر است که محصول عقل نظری است . توجه ، انبعاث ، عزم جدّی در یاد خدا مطرح است که مانع هر گونه گرایش به غیر او خواهد بود ، چنان که بهترین پاداش را در بر دارد که مذکور خدا شدن است . غرض آنکه درمان مساس شیطان و علاج نزغ و مسّ و ارادۀ حمله و تهاجم او یاد عملی خداست نه فکر علمی او و یاد ، کار عقل عملی است و فکر کار عقل نظری .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات 621-622

برخی پیامدهای گناه

أ‌.       بی بهرگی از روزی : عن ابی جعفر علیه السلام : إنّ العبد لیذنب الذنب فیُزوی عنه الرزق . ( الکافی ، ج2 ، ص270 )

ب‌.  نیامدن باران : عن ابی جعفر علیه السلام : انّه ما من سنة أقل من سنة و لکن الله یضعه حیث یشاء ؛ انّ الله (عزّوجلّ) إذا عمل قوم بالمعاصی ، صرف عنهم ما کان قدّر لهم من المطر فی تلک السنة إلی غیرهم . ( الکافی ، ج2 ، ص272 )

ج. محرومیت از نماز شب : عن أبی عبدالله علیه السلام : إنّ الرّجل یُذنب الذّنب ، فیحرم صلاة اللّیل و انّ العمل السیّیء أسرعُ فی صاحبه من السّکین فی اللّحم . ( الکافی ، ج2 ، ص272 )

د. گرفتاری به بلاهای ناشناخته : عن الرّضا علیه السّلام : کلّما أحدث العباد من الذنوب ما لم یکونوا یعملون ، أحدث الله لهم من البلاء ما لم یکونوا یعرفون . ( الکافی ، ج2 ، ص275 )

اشاره : انسان موجود تکوینی است و حتماً با دیگر حقایق نظام تکوین پیوند عینی دارد ، به طوری که هم از رخدادهای خارجی متأثر است و هم عقاید ، اخلاق و اعمال او می تواند در حوادث جهان اثرگذار باشد . همان گونه که پیامد تقوا و عمل صالح جامعه انسانی فراوانی نعمت خدا را به همراه دارد ، طغوا و عمل طالح ملت و امت خاص نیز می تواند زمینه کمیابی یا نایابی برکات الهی باشد .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد32 ، صفحه602-603 

تفاوت دیدگاه قرآن با فمنیسم غربی

دیدگاه اسلام و قرآن دربارۀ یکسان بودن زن ومرد ، با آرای متفکران مادیگرا و فمنیسم غربی فرق دارد : تفاوت نداشتن زن و مرد از دیگاه قرآن ، بر اساس سالبه به انتفای موضوع است ؛ یعنی اساساً در مباحث معنوی ، زن و مردی در کار نیست و بدن جامۀ روح انسان است ، چون محور اصلی کلام خدا در آیۀ « من عمل صالحاً من ذکر أو أنثی و هو مؤمن فلنحیینّه حیوة طیّبة و لنجزینّهم أجرهم بأحسن ما کانوا یعملون » ( نحل ، آیه97 ) جان آدمی است نه جنسیّت او ؛ حقیقت و انسانیّت انسان همان روح اوست و انبیا علیهم السلام که بر اساس « یعلّمهم الکتاب و الحکمة » ( بقره ، آیه129 ) معارف الهی را به انسان می آموزند و بر پایۀ « و یزکّیهم » ( بقره ، آیه129 ) او را می پرورانند و هدایت می کنند ، با روح انسان سر و کار دارند که مجرّد است و موجود مجرّد زن و مرد ندارد . مذکّر و مؤنّث بودن ، ویژگی تن آدمی است و ذات اقدس الهی در تعلیم و تزکیۀ بشر به جنبۀ روح او اهتمام دارد .

عدم تفاوت میان زن و مرد از دیدگاه فمنیسم غربی یا انسان مادیگرا بر پایۀ سالبه به انتفای محمول است ؛ یعنی آن ها تمام انسانیت انسان را بدن مادی او می دانند که به دو گونۀ زن و مرد قسمت می شود ؛ آن گاه به تساوی حقوق این دو صنف فتوا می دهند . آنان حقیقت زن و مرد را بدن مادی او و عدم تفاوت را بر این اساس می انگارند .

گفتنی است که در فرهنگ قرآن هر یک از زن و مرد در خطوط جزئی ، بر پایۀ بدن و کالبد عنصری اش وظایفی دارد که مناسب با ساختار وجودی اوست ؛ اما در خطوط کلّی عقاید ، اخلاق ، فقه ، عبادت و حقوق مشترک اند . در یاد کرد ایمان سخن از زن و مرد نیست : « من عمل صالحاً من ذکر أو أنثی و هو مؤمن » ( نحل ، آیه97 ) پس خصوصیت زن و مرد در ایمان دخالت ندارد ؛ نه اینکه زن و مرد با هم تفاوت ندارند .

به سخن دیگر ، تن انسان مَرکب روح اوست و تقسیم وظایف میان زن و مرد به لحاظ خصوصیت های مَرکب است ، وگرنه تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه ، به راکب یعنی روح انسانی مختص است . خطاب هایی مانند : « یا أیّها النّاس » ( بقره ، آیه21 ) و « یا أیّها الإنسان » ( انفطار ، آیه6 ) مشترک میان زن و مردند ، چون مخاطب جان انسان هاست .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات 499تا501

مقام توحید افعالی

در بارۀ خدای سبحان سه مقام هست : ذات ؛ صفات ؛ افعال . منطقۀ ذات ، ممنوع الورود است و صفات ذات نیز که عین ذات اند ، همین حکم را دارند . اولیای الهی که سالیان متمادی این راه را رفته و اربعین ها گرفته اند تا آگاه شوند ، متحیّر مانده و گفته اند راه این دو منطقه بسته است : " امّا الذّات الإلهیّه فحار فیها جمیع الأنبیاء و الأولیاء " ( شرح فصوص ، قیصری ، ص346 ) ؛ ولی چون فعل خدا ممکن الوجود است ، می توان به آن حریم وارد شد .

انسان کامل می تواند درمحدودۀ صفات فعل الهی جای گیرد و مظهر آن ها شود و در این حال می توان فعل الهی را به او اسناد داد و برعکس ، چنان که در آیۀ « و ما رمیت إذ رمیت و لکنّ الله رمی » ( انفال ، آیه17 ) خدای سبحان پرتاب سنگریزه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را به خود اسناد می دهد . این گونه از مردان الهی که به توحید افعالی بار یافته اند ، تمام شئونات مستغرق در شئون ذات اقدس خداست و کارهای خدایی انجام می دهند ؛ مثلاً وجود مبارک امام هشتم علیه السلام مظهر رضای خداست و هیچ انسانی در هیچ شرایطی به خوشحالی راستین نمی رسد ، مگر به وساطت حضرت رضا علیه السلام و چه فخری بالاتر از این است . همین گونه است عزرائیل علیه السلام که مظهر ممیت بودن خداست ؛ یا اسرافیل علیه السلام که مظهر اسم محیی است ؛ یعنی خدای والا که محیی و ممیت است ، به دست اسرافیل علیه السلام حیات می بخشد و به وساطت عزرائیل علیه السلام قبض روح می کند . انسان کاملی که معلّم ملائکه است ، می تواند بالاتر از آن ها برود .

حدیث قدسی قرب نوافل به همین مقام سوم اشاره دارد : بندۀ مخلص با انجام دادن نوافل به مقامی می رسد که محبوب خدا می شود و خدای متعالی گوش ، چشم ، زبان و دست و پای او . ( المحاسن ، ج1 ، ص291 ؛ الکافی ، ج2 ، ص352 . این حدیث جامع الاطراف ، هم در مجامع حدیثی شیعه و هم در مجامع حدیثی اهل سنت : صحیح البخاری ، ج7 ، ص190 ؛ کنزالعمال ، ج1 ، ص230 با سند صحیح و حسن و موثق آمده است . )  خدای سبحان دربارۀ کسی که مجاری ادراکی و تحریکی او می شود ، می فرماید : « و ما رمیت إذ رمیت و لکنّ الله رمی » . آری ! اسناد " انداختن " به خدا ، پیامبر صل الله علیه و آله و سلم یا حضرت علی علیه السلام که سنگریزه ها را در کف دست مبارک پیامبر صل الله علیه و آله و سلم گذاشت ، همه صحیح اند و چون این کار باید با دستی الهی انجام شود ، پیامبر صل الله علیه و آله و سلم برای آوردن سنگریزه در میان آن همه صحابه ، به کسی دستور می دهد که در حکم نفس ایشان است .

برخی تعبیرات ادعیه و زیارات اهل بیت علیه السلام در همین جهت اند ؛ مانند : " بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء أن تقع علی الأرض إلّا بإذنه " ( من لا یحضره الفقیه ، ج2 ، ص615 ؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج2 ، ص276 ؛ مفاتیح الجنان ، زیارت جامعه کبیره ) . خدا به دست شما آغاز کرد و به دست شما به پایان خواهد رساند و باران را به دست شما نازل می کند و به وساطت شما نمی گذارد آسمان بر زمین افتد ؛ از حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف نیز به پیوند دهنده آسمان و زمین یاد می شود : " أین السبب المتصل بین الأرض و السماء " ( المزار الکبیر ، ص579 ؛ اقبال الأعمال ، ج1 ، ص509 ) . این تعبیرها ، به معنای سبب و ابزار بودن دیگران است نه علتِ فاعلی ، از همین رو در دعای پس از زیارت معصومان به خدا عرض می شود که مدبّر ، غافر ، خالق  و فرستندۀ باران جز تو نیست : " یا من لا مدبّرالأمر إلّا هو ! یا من لا یغفر الذنب إلّا هو ! یا من لا یخلق الخلق إلّا هو ! یا من لا ینزّل الغیث إلّا هو ! ( بحار الانوار ، ج99 ، ص56 ؛ مفاتیح الجنان ، دعای بعد از زیارت امام رضا علیه السلام ) بیعت با پیغمبر صل الله علیه و آله و سلم نیز بیعت با خدا خوانده شده : « إنّ الذین یبایعونک إنّما یبایعون الله یدالله فوق أیدیهم » ( فتح ، آیه10 ) زیرا در محدودۀ فعل خدا و بر اساس حدیث قرب نوافل است .

بر این پایه ، تعبیر « و ما رمیت إذ رمیت و لکنّ الله رمی » از این روست که پیامبر صل الله علیه و آله و سلم به مقام توحید افعالی ( جمع الجمع و جمع کامل ) و توحید ناب باریافته و تنها یدالله می تواند با پرتاب کردن مشتی سنگریزه آن ها را درون چشم همۀ مشرکان وارد سازد .

تسنیم ، تفسرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد32 ، صفحات223تا227 

امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه امام خمینی ره

در بیان دخالت رفق در امور انسان

بدان که رفق و مدارا را در انجام امور مدخلیت کامل است ، چه در باب معاشرت با خلق و انجام امور دنیاوی ، و چه راجع به امور دینی و هدایت و ارشاد خلق و باب امر به معروف و نهی از منکر ، و چه راجع به ریاضت نفس و سلوک الی الله تعالی .

و شاید این که در حدیث شریف است که " الخُرقُ شؤمٌ و الرّفقُ یُمنٌ " ( رفق میمنت دارد و خرق و عنف شوم است ) ، اشاره به بعض این امور باشد . مثلا در باب انجام امور دنیاوی آن طور که با رفق و مدارا ممکن است انسان تصرّف در قلوب مردم کند و آنها را خاضع و رام کند ، ممکن نیست با شدّت و عنف ، موفق به امری از امور شود . فرضاً که با شدت و سلطه ، کسی اطاعت از انسان کند ؛ چون قلب او همراه نشود ، از خیانت ، انسان مأمون نخواهد شد . ولی رفق و دوستی ، دل را رام کند که با رام شدن آن ، تمام قوای ظاهره و باطنه رام شود ؛ و فتح قلوب از فتح ممالک بالاتر است .

خدمت های از روی صداقت و جانفشانی ها ، همه از فتح قلوب است . با فتح قلوب ، فتح ممالک نیز شود . فتوحات اسلامیّه در اثر فتح قلوب نظامی اسلامی بود ، و الّا با آن عدّه و عُدّه ، این پیشرفت ها غیرممکن بود .

بالجمله رفق و مدارا در پیشرفت مقاصد ، از هر چیز مؤثرتر است ، و چنانچه در مقاصد دنیایی چنین است ، در مقاصد دینی از قبیل ارشاد و هدایت مردم رفق و مدارا از مهمّات است که بدون آن ، این مقصد شریف عملی نخواهد شد .

خدای تبارک و تعالی پس از آن که حضرت موسی و هارون علیهما السلام را مأمور فرمود که پیش فرعون بروند و او را دعوت و ارشاد کنند ، از جملۀ دستوراتی که به آنها می دهد ، می فرماید : « إذهبا إلی فرعون إنّه طغی * فقولا له قولاً لیّناً لعلّه یتذکّر أو یخشی » ( طه ، آیات44-43 ) . دل سخت فرعون را – که أنانیّتش به جایی رسیده بود که به دعوی الوهیّت برخاسته بود – باز با رفق و مدارا بهتر می توان به دست آورد . از این جهت می فرماید : " بروید پیش فرعون سرکش یاغی ، و با او با نرمی و رفق سخن بگویید ، شاید این سخن نرم او را متذکر خدا کند و از روز جزا بترسد " .

و این دستور کلّی است از برای هدایت کنندگان راه حق که راه فتح قلوب را باز می کند . چنانچه خدای تعالی پیغمبر بزرگ خود را ستایش می فرماید که « و انّک لعلی خُلُق عظیم » ( قلم ، آیه4 ) " تو بر خُلق بزرگ هستی " ، البته برای چنین مقصد بزرگ ، خلق بزرگ لازم است که قوّه مقاومت با تمام ناملایمات را داشته باشد ، و با هیچ چیز از میدان ارشاد خلق ، در نرود .

بزرگتر زحمت و سخت ترین رنج و تعب هادیان راه حق ، معاشرت با جاهلان و دعوت بی خردان بوده و هست . و از این جهت ، اینها باید متصف به بزرگترین اخلاق حسنه باشند و باید قوّۀ رفق و مدارا و حسن معاشرت ، در آنها به طوری باشد که با تمام جهالتِ جاهلان و بی خردان ، مقاومت کنند . زودرنجی و کدورت و أمراض عصبی ، به کلّی با این شغل شریف منافی است . شدت و عنف و عجله ، مخالفِ وظیفۀ هادیان الی الله است ، چنانچه در روایات شریفه اشارۀ به این معنی بسیار است . ( نگاه کنید به :اصول کافی،ج2،ص95،باب الرّفق ؛ وسائل الشیعه،ج16،ص159،باب 14از ابواب الامروالنهی. )

در باب امر به معروف و نهی از منکر ، یکی از مهمّات ، همین رفق نمودن و مدارا کردن است . ممکن است اگر انسان مرتکب معصیت یا تارک واجبی را با شدّت و عنف بخواهد جلوگیری کند ، کارش از معصیت کوچک به معاصی بزرگ یا به ردّه و کفر منتهی شود ؛ در ذائقۀ انسان امر و نهی تلخ و ناگوار است و غضب و عصبیّت را تحریک می کند . آمر به معروف و ناهی از منکر باید این تلخی و ناگواری را با شیرینیِ بیان و رفق و مدارا و حُسن خُلق ، جبران کند تا کلامش اثر کند و دل سخت معصیت کار را نرم و رام نماید .

شرح حدیث جنود عقل و جهل ، امام خمینی رحمةالله علیه ، صفحات 315 تا317

دستاورد سکوت زبان دل

در فرهنگ قرآن کریم ، مؤمن افزون بر چشم و گوش و دیگر اعضا و جوارح ظاهری ، چشم و گوش باطنی هم دارد که کافران از آن بی بهره اند : « فإنّها لا تعمی الأبصار و لکن تعمی القلوب التّی فی الصّدور » ( حج ، آیه46 ) ؛ « صمّ بکم عمی فهم لا یعقلون » ( بقره ، آیه171 ) .

بر این اساس ، اگر کسی در نشئۀ ظاهری ساکت شود ، گوش ظاهری او می شنود ؛ چنانچه در نشئۀ درون سکوت کند ، گوش دلش می شنود . حدیث نفس و خاطرات ، کار زبان دل است ؛ اگر پاک باشد ، سخنان خوب به زبان می راند ، وگرنه آثار بد ظهور می کند ، پس باید زبان دل را ساکت کرد ، تا گوش دل بشنود .

پاسداشت چشم و گوش و زبان ظاهری ، کم کم راه را برای مجاری ادارک درونی باز می کند . به یقین دشوار است که انسان در حد علم حصولی از خاطرات نفسانی جلوگیری و حدیث نفس را کنترل و مواظبت کند چیز بیجا را تصور نکند و در ذهن نیاورد ؛ اما اگر موفق گردد و در درون خود ساکت شود ، گوش دلش سخنان خوب را می شنود ، چون فضای درونش زمینۀ پاکی دارد  و فقط معنای وحی الهی در آنجا جلوه گر است ، پس هیچ خاطره ای در دلش رسوخ نمی کند ، بلکه تنها کلام الله را می شنود و در چنین فضایی ، سرزمین دل ، مِلک قرآن کریم می شود ،

 عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد

  که دارالملک ایمان را مجرد ببیند از غوغا

( دیوان سنایی غزنوی ، ص52 ، قصیده19 ، بیت12 )

زیرا هیچ گویندۀ دیگری در آنجا حضور و ظهور ندارد و کلام خدا مالک مطلق و زمین دل هم ملک مطلق اوست . اگر در زمینِ دل انسان وحی الهی طنین اندازد ، همواره تابناک و مصداق آیۀ « و أشرقت الأرض بنور ربّها » می گردد .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحات653-654

وسوسۀ شیطان

وسوسۀ شیطان که در نظام احسن از بهترین برکات الهی است ، در جهاد اکبر نردبان پیشرفت معنوی انسان است ؛ همان گونه که عقل و فطرت از درون و انبیا علیهم السلام از بیرون برای هر انسانی فراخوان دارند ، شیطان نیز برای انسان دعوت نامه می فرستد و آدمی در برگزیدن هر یک از دو راه اختیار دارد ، پس اگر با بد اختیاری و بر اثر دنیا زدگی و پیروی هوای نفس ، دعوت نامۀ شیطان را بر فراخوان خدا ، پیامبران ، اولیا ، فرشتگان و عقل و فطرت پیش انداخت و بیراهه رفت ، خدا برای بازگشت به او مهلت می دهد و اگر بازنگردد ، لطف ویژۀ خود را از او می گیرد و به شیطان اجازه می دهد به حریم دل او راه یابد و وی را در پوشش سرپرستی خود درآورد : « إنّا جعلنا الشّیاطین أولیاء للّذین لا یؤمنون » ( اعراف ، آیه27 )

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحه179

زهد و تقوا

زهد و تقوا و مانند آن ، گاهی حال و سریع الزّوال اند – چه بسا در لحظه ای وضع برگردد و مثلاً سخن ناروایی اندوختۀ عمر انسان را دگرگون کند و به آتش بکشد – و زمانی ملکه اند و دیر از بین می روند ؛ و گاهی فصل مقوّم انسان می شوند و نابود شدنی نیستند . به هر روی باید خود را به خدا سپرد و با الگو گرفتن از رسول گرامی اسلام صل الله علیه و آله و سلم به خدا چنین عرض کرد که یک چشم برهم زدن نیز مرا به خودم وامگذار و جز به خودت سرگرم مگردان : " اللهم و لا تکلنی إلی نفسی طرفة عین أبداً " .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31 ، صفحه171

عدم انفكاك پيامبري از زعامت

دليل عقلي ضرورت نبوت و رسالت ، كه در سخنان امامان معصوم عليهم‌السلام  نيز به آن اشاره شده ، اين است كه اوّلاً ، انسان براي زندگي به اجتماع نياز دارد . ثانياً ، بدون قانون ، جلوگيري از هرج‏ومرج در اجتماع و ساماندهي و سازماندهي آن ممكن نيست . ثالثاً ، اين قانون را بايد خداي سبحان وضع كند . رابعاً ، وجود نوشتاری قانون و قانون مدفون در كتاب مدوّن ، مانع هرج‏ومرج نخواهد بود . خامساً ، جلوگيري از ستم و تجاوز، تنها با تبيين احكام و تبشير و انذار، ممكن نيست.

بر اساس اين مقدّمات پنج‌گانه و مانند آن ، از طرف خداوند ، دينِ كاملْ تشريع و تبيين ، و مسئول اجراي آن مشخص مي‌شود . اگر دين در مسائل جزايي و مانند آن برنامه نداشته باشد يا چگونگي اجراي آنها را پيش‌بيني نكرده باشد ، چنين ديني ناقص است . پيامبران عليهم‌السلام مسئول اجراي احكام‌اند ، نه صرف مبيّن احكام ، و اجراي احكام بدون زعامت سياسي اجتماعي بر مردم ممكن نيست . البته پيامبران گاه بر اثر مقاومت مستكبران و درگيري با زمامداران سركشي همچون نمرود ، فرعون و مانند آنان ، يا بر اثر هدايت‌گريزي مردم زمان خود ، به اجراي احكام موفق نشده‌اند ؛ مانند حضرت لوط عليه‌السلام  كه تنها يك خانواده به وي ايمان آورد؛ « إلّا ءَال لوط إنّا لمنجّوهم أجمعين٭ إلاّ امرأته «   ) حجر، آيات 59 ـ 60 ) ، « فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين » ( ذاريات، آيه36 )

حاصل اينكه هر نبوت و رسالتي با امامت في‌الجمله به معناي زعامت سياسي اجتماعي ، همراه است ؛ اگرچه مردم تنها در پاره‌اي از مقاطع ، توفيقِ بهره‌وري از زعامت و رهبري پيامبران را داشته‌اند ؛ پس عقلاً پذيرفته نيست كه پيامبري امام نباشد ؛ يعني از مردم و امور اجتماعي آنان بركنار بوده ، در صورت اداره حكومت توسط خود مردم ، ديگر او مسئول نباشد ، و چنانچه مردم او را انتخاب كردند او بدون اينكه در اين باره از سوي خداوند مأموريتي داشته باشد ، وكيل مردم در اداره جامعه باشد . غرض آنكه سِمَت اجرايي نداشتن پيامبرْ مقبول نيست ، ولي ممكن است مسئوليت سياسي‌اجتماعي وي بر اثر موانع خارجي به فعليت نرسد . بر مطلب مزبور، شواهدي است كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود :

  1. قيام و اقدام عملي پيامبران عليه شرك و كفر

اگر وظيفه پيامبران عليهم‌السلام  تنها تبليغ احكام بود و وظيفه امر به معروف و نهي از منكر { وظيفه امر به معروف و نهي از منكر كه كاملاً از تعليم ، ارشاد ، هدايت و موعظت جداست بلكه صبغه اجرايي دارد از مراتب جهاد محسوب مي‌شود ؛ چنان‌كه مبحث آن در كتاب جهاد مطرح است و قانون جهاد بدون نظام حكومتي ميسور نيست.  } و مسئوليت اجراي احكام نداشتند ، ديگر به درگيري با مشركان و اعلام بيزاري و انزجار از آنها نيازي نبود ؛ حال اينكه پيامبران گاه به تنهايي و گاه به همراه پيروانشان از بت‌پرستي و مانند آن بيزاري مي‌جستند كه به مثابه موضع‌گيري سياسي و قطعنامه در برابر دگرانديشان بدرفتار است ؛ چنان‌كه حضرت ابراهيم عليه‌السلام  پس از نااميدي از تأثير استدلالهاي علمي ، در صحنه كارزار عملي دست به تبر برد . اگر كسي مسئول اجراي احكام نباشد نمي‌تواند دست به تبر برده ، خود را در معرض سخت‌ترين كيفر از سوي مردم ، يعني خطر سوخته شدن ، قرار دهد ؛ « قالوا حرّقوه وانصروا الهتكم » (  انبياء، آيه68 ) قيام در برابر كفر و الحاد و ظلم و اقدام عملي به انگيزه برچيدن بساط تباهي و ستم و گسترش عدل، از مصاديق بارز زعامت سياسي‌اجتماعي است. البته همان‌طور كه قبلاً بيان شد ممكن است با تماميّت نصاب حجت، و انتصاب يكي از انبيا عليهم‌السلام به امامت و زعامت سياسي‌اجتماعي، برخي از پيامبران ديگر فقط مسئول تبليغ، و منصوب براي تبيين و تعليم باشند.

.2  دفاع مسلحانه پيامبران از دين

خداي سبحان در قرآن كريم افزون بر بيان سيره خاص برخي پيامبران ، خطوط كلي و اوصاف مشترك انبيا عليهم‌السلام  را تبيين فرموده است ؛ از جمله اينكه پيامبران را با دو نيروي فرهنگي و نظامي تجهيز كرده است : يكي كتاب ، براي دعوت مردم به قسط ، و ديگري آهن ، براي جلوگيري از هرج‏ومرج و برخورد با متجاوزان ؛ « لقد أرسلنا رُسلنا بالبيّنات وأنزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وأنزلنا الحديد فيه بأس شديد ومنافع للناس وليعلم الله من ينصره ورسله بالغيب »)   حديد ، آيه25 ) همه انبيا عليهم‌السلام  يا صاحب كتاب بوده‌اند يا حافظ آن . آهن نيز كه در دست بعضي پيامبران به صورت شمشير و در دست برخي ديگر همچون حضرت ابراهيم به صورت تبر بوده ، براي حمايت از آن كتاب است . ذكر فرودآوردن آهن در همين آيه، و اينكه ياري دين خدا و رسولان او در كنار بيان اِنزال حديد آمده ، مانع تصور وجوه ديگر درباره آن و گواه روشني است بر اينكه مراد از اين آهن ، ابزار دفاع و جنگ است ؛ چنان‌كه تعبير « أنزلنا الحديد فيه بأس شديد» ترغيب به مقاومت ، دفاع و جهاد است. البته آهن منافع صنعتي فراواني نيز براي مردم دارد ؛ « ومنافع للناس ».  ليكن بأس شديد آن در چهره دفاع از كيان دين و دفع متجاوزان به حريم آيين الهي ظهور دارد . آري نكته قبلي همچنان محفوظ است كه با قيام برخي از انبيا به وظيفه امامت سياسي‌اجتماعي ممكن است پيامبر ديگري فقط مأمور تبليغ و مسئول تعليم كتاب و حكمت باشد و هرگز برخلاف خطوط كلي پيامبر مسئول حركت نكند .

3  . شهادت بسياري از انبيا عليهم‌السلام در نبردها

در آياتي از قرآن كريم به درگيري و نبرد بسياري از پيامبران با سران كفر و ستم و شادخواران زراندوز و نيز كشته شدن انبيا عليهم‌السلام  به دست طاغيان تبهكار، تصريح شده است ؛ « وكأيّن من نبي قاتل معه ربّيون كثير» ( آل‏عمران، آيه146 ) ،« قل فلم تقتلون أنبياء الله من قبل » ( بقره، آيه91 ) ، « ... ويقتلون النبيّين بغير الحق » ( بقره، آيه61 ) ، « كلّما جاءهم رسول بما لاتهوي أنفسهم فريقاً كذّبوا وفريقاً يقتلون » ( مائده، آيه70 ) و... .  اگر مسئوليت پيامبران عليهم‌السلام اجراي احكام و قوانين الهي نمي‌بود و تنها به تبيين احكام و موعظه و همچنين به خودداري از شئون دنيايي و حكومت موظف بودند ، كار آنها به درگيري و كشته شدن نمي‌انجاميد . انبيا عليهم‌السلام  پس از رسيدن احتجاج و موعظه حسنه به حدّ نصاب ، و نوميدي از تأثير آن ، براي دفاع از حريم دين و حفظ حقوق محرومان ، دست به تبر يا شمشير مي‌بردند .

شايان ذكر اينكه اگرچه شمشير، بأس شديد دارد ؛ « أنزلنا الحديد فيه بأس شديد » ) حديد، آيه25 )  ليكن بيشترين بأس متعلق به بزرگ‌ترين جهاد است كه همانا اجتهاد فكري و مبارزه فرهنگي است ؛« وجاهدهم به جهاداً كبيراً » ( فرقان، آيه52 ) بنابراين ، نبوت و رسالت همواره با امامت ( سياسي‌اجتماعي ) همراه است و هر پيامبري امام هم بوده است . برخي اين سخن را به معناي ملازمه دوسويه پنداشته و در ردّ آن گفته‌اند : " طالوت ، امام بوده ، ليكن پيامبر نبوده است ؛ پس تلازمي بين اين دو سمت نيست ."

اين اشكال ، از دو جهت موهون است ؛ نخست اينكه بر فرض ثبوت امامت طالوت ، فرض مزبور با اين اصل كه هر پيامبري امام هم بوده است منافات ندارد ؛ يعني در اينجا استلزام است ، نه تلازم ؛ چنان‌كه امامان معصوم عليهم‌السلام  كه عصمت ، رهبري و زعامت آنها ثابت است پيامبر نيستند . براي اثبات منافات با استلزام بايد شاهدي اقامه شود بر اينكه كسي پيامبر بوده ولي امام نبوده است.

دوم اينكه اثبات امامت طالوت ، دشوار است ؛ زيرا عصمت وي ثابت نشده است . از آيات « ... قالوا لنبي لهم ابعث لنا ملكاً نقاتل في سبيل‌الله...٭ وقال لهم نبيّهم إنّ الله قدبعث لكم طالوت ملكاً قالوا أنّي يكون له الملك علينا ونحن أحقّ بالملك منه ولم‏يؤت سعة من المال قال إنّ الله اصطفاه عليكم وزاده بسطة في العلم والجسم... » ( بقره، آيات 246 ـ 247 ) نيز سِمَتي بيش از فرماندهي لشكر براي او استفاده نمي‌شود ؛ بنابراين ، امام سياسي‌ اجتماعي عصرْ همان پيامبري است كه به فرمان خداوند طالوت را به اين سِمَت منصوب كرده و طالوت تحت زعامت و رهبري آن پيامبر بوده و از او مدد فكري و معنوي مي‌جسته است .

تذكّر :

  1. برنامه مدوّن انبيا بايد اجرا شود . و اجراي احكام عبادي ، اقتصادي ، سياسي ، اجتماعي و دفاعي آنان بدون حكومت و سامان‌دهي نظام‌مند معقول نيست .
  2. در صورت تعدّد پيامبران معاصر، با مسئوليت سياسي‌ اجتماعي بعضي از آنان ، ممكن است ديگري يا ديگران فقط مسئول تبليغ و مأمور تبيين باشند.
  3. اگر عالمان دين در عصر غيبت قيام مسلحانه مي‌كردند به استناد نيابت از امام معصوم عليه‌السلام بود و اگر مؤمنان صالح كه در حدّ نيابت فقهي و حقوقي نبودند قيام مسلحانه

مشروع مي‌كردند براي اين است كه در متن دين سياسي و الهي آمده است كه در غيبت امام معصومْ فقيه جامع‌الشرائط عهده‌دار اجراي حدود شرعي است و در صورت فقدان او مؤمنانِ عادل متكفّل چنين مسئوليتي هستند ؛ پس همه اين امور در متن قانون مدوّن ديني پيش‌بيني شده است .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد6 ، صفحات448تا45

کارکرد اسمای حسنا و مظهریت از آن ها در جهان

سراسر نظام هستی را اسمای حسنای الهی اداره و فرشتگان مدبّر امر از راه اسمای الهی عالم را تدبیر می کنند . این راه برای انسان ها هم باز است ، بلکه انسان کامل که خلیفۀ خدا و معلم و مسجود ملائکه است و از راه تعلیم و معرفت اسما ، خلیفةالله و آموزگار و مسجود فرشته ها گردید : « و إذ قال ربّک للملائکة إنّی جاعل فی الأرض خلیفة ... * و علّم ءادم الأسماء کلّها ... * ... * قال یا آدم أنبئهم بأسمائهم ... * و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا » ( بقره ، آیات30تا34 ) قدرت بیشتر و بالاتری دارد و هدایت یافته تر و هدایت کننده تر است ، زیرا فرشتگان از مقام معلوم برخوردارند : « و ما منّا إلّا له مقام معلوم » ( صافات ، آیه164 ) ولی انسان از این سو مرزی ندارد و تا لقاءالله بال پرواز دارد : « یا أیّتها النّفس المطمئنّة * إرجعی الی ربّک راضیة مرضیّة * فادخلی فی عبادی * و ادخلی جنّتی » ( فجر ، آیات27تا30 ) .

بر این اساس ، انسان دانا به اسمای الهی ، از حقایق جهان باخبر می شود و اگر مظهر اسمی از اسما شود ، کلیددار گوشه ای از آن نیز می گردد و کار خدایی می کند ، از این رو بزرگان اهل معرفت « بسم الله الرحمن الرحیم » را از انسان کامل مانند « کُن » از ذات اقدس اله دانسته اند ؛ ( الفتوحات المکیه ، ج2 ، ص125 ) همچنان که  اراده الهی برای ایجاد شیء با وجود خارجی آن هماهنگ است ، انسان کامل نیز که ولیّ خدا و مظهر اسمای حسناست ، به اذن خدا چنین مقامی را دارد .

آیۀ شریف « بسم الله مَجرها و مُرسها » ( هود ، ایه41 ) نیز این حقیقت را می رساند که کشتی نوح علیه السلام با « بسم الله » آن حضرت حرکت می کرد و با « بسم الله » وی لنگر می انداخت ؛ بر خلاف کشتی های دیگر که با اسباب مادی حرکت می کنند و لنگر می اندازند . حرکت کشتی و لنگر انداختنش در آن طوفان سهمگین با یادکرد نام خدا بر زبان ولیّ او نشان مظهر بودن وی برای اسمای خداست ، زیرا نوح علیه السلام مظهر بزرگ اسمای حسنا بود .

همۀ معجزه ها و کرامت های پیامبران علیهم السلام به سبب مظهریت اسما بوده است ؛ معجزات حضرت موسی علیه السلام مانند شکافتن دریا با عصا : « أن اضرب بعصاک البحر فانفلق فکان کلّ فرق کالطّود العظیم » ( شعراء ، آیه63 ) برون آوردن دوازده چشمۀ جوشان از سنگ سخت : « أن اضرب بعصاک الحجر فانبجست منه اثنا عشرة عیناً » ( اعراف ، آیه160 ) نیز معجزه های حضرت عیسی علیه السلام همچون مرده زنده کردن به اذن الهی و شفابخشی بیماران ، یا دمیدن در مجسمه ای گلین و حیات بخشی به آن : « أنّی أخلق لکم من الطّین کهیئة الطّیر فأنفخ فیه فیکون طیراً بإذن الله و أبرءُ الأکمه و الأبرص و أحی الموتی بإذن الله ... » ( آل عمران ، آیه49 ) و ... همگی بیانگر مظهر بودن آنان برای نام های خالق ، محیی ، شافی و ... بوده است ؛ این چنین اند معجزات دیگر پیامبران علیهم السلام . اساساً معجزه از کسانی سر می زند که مظهر اسمای الهی باشند .

گفتنی است که اگر کسی مظهر اسم اعظم « الله » شود ، مظهر دیگر اسما نیز می گردد ، زیرا این اسم گردآورندۀ همۀ اسما و صفات است ؛ ولی عکس آن درست نیست ؛ یعنی اگر کسی مظهر اسم کافی ، شافی یا ... شد ، مظهر اسم اعظم نمی شود ، بلکه در رتبۀ پایین تری جا دارد .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد31، صفحات311تا313 

معیار رشد در قرآن

خدای سبحان برای اهل رشد پنج صفت بیان فرمودند که دو صفتِ آن ثبوتی و سه صفتِ دیگر آن سلبی است ؛ صفات ثبوتی رشد عبارت است از :

  1. محبت و مهر ورزیدن به دین و ایمان ، به طوری که آن را تشریف بداند ؛ نه تکلیف .
  2. دین را زینت خود دانستن و اذعان به اینکه قلب او با دین مزیّن است .

اوصاف سلبی عبارت است از :

  1. انزجار از کفر
  2. تنفر از فسق
  3. بیزاری از معصیت

« ... لکنّ الله حبّب إلیکم الإیمان و زیّنه فی قلوبکم و کرّه إلیکم الکفر و الفسوق و العصیان أولئک هم الرّاشدون » ( حجرات ، آیه7 )

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد7 ، صفحات 119-120

قرآن کریم احیاگر ادیان آسمانی

مرحوم کاشف الغطاء رحمه الله این نکته را یادآور شده اند که بقای یهودیت و مسیحیت به برکت قرآن کریم است ( کشف الغطاء ، ص391 ) ، زیرا با پیشرفت علوم تجریدی عقلی و حسّی تجربی ، تورات و انجیل محرّف قابل ماندن نبود و کسی به یهودیت و مسیحیت شرک آلود گردن نمی نهاد ، زیرا در کتابهای محرّف این نحله ها اموری به انبیا و اولیای الهی علیهم السلام نسبت داده شده که عقل برهانی ، آنها را نمی پذیرد . اگر قرآن نبود و کتاب آسمانی منحصر در تورات تحریف شده و انجیل تحلیل رفته بود کسی پیامبران و اولیای الهی را به عصمت نمی ستود و حضرت مریم و عیسی و موسی علیهم السلام و دیگر برگزیدگان خداوند را به طهارت نمی شناخت و رفته رفته آن ذوات مقدس به صورت راهبران عادی تلقی می شدند .

قرآن کریم تورات و انجیل را اِحیا کرد و دینهای اصیل و غیر محرّف را به مردم شناساند ؛ انبیا را به عصمت ستود و حضرت مریم را به طهارت و اصطفای الهی موصوف دانست ، بنابراین ، اگر قرآن کریم نبود از دین آسمانی بر روی زمین خبری نبود .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد7 ، ص206

پيشينه كعبه

سابقه كعبه و حرمت ويژۀ آن به دوران هاي پيش از نبوت حضرت ابراهيم عليه‌السلام  بازمي‌گردد و آن حضرت اوّلين مؤسّس و نخستين بنيانگذار كعبه نيست ، بنابراين ، هرگاه از كار حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما‌السلام  به عنوان « بنيانگذاري » ياد شود مراد بازسازي مجدّد است ؛ نه ابتكار و احداث بي‌سابقه ، زيرا خداي سبحان مكان پيشين كعبه و نقشه بازسازي آن را به او نماياند ، تا وي آن را مجدداً بنا كند: « وإذ بوّأنا لإبرهيم مكان البيت» ( سورهٴ حج ، آيهٴ 26 )

سابقه داشتن كعبه را شايد بتوان از نيايش آن حضرت به هنگام اسكان خانواده‌اش در سرزمين مكه استفاده كرد: « ربّنا إنّي أسكنت من ذرّيّتي بوادٍ غير ذي‏زرع عند بيتك المحرّم  »  ( سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 37 ) زيرا در اين زمان حضرت اسماعيل عليه‌السلام  كودكي خردسال بوده كه نمي‌توانسته پدر بزرگوار خويش را در بازسازي كعبه ياري دهد ، در حالي كه در آيه مورد بحث ، وي نيز از بنيانگذاران كعبه به شمار آمده است ، بنابراين ، قبل از حضرت ابراهيم عليه‌السلام  در آن مكان، هم ﴿ بيت ﴾ بوده و هم آن خانه منسوب به خداوند و ﴿ محرّم ﴾ بوده است .

يعني همان‌گونه كه مثلاً نماز واجب است و نمازگزار از خداوند خواستار توفيق امتثال كامل و خالصانه و نيز پذيرش آن است، ساختن كعبه نيز بر حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما‌السلام  واجب بود .

جايگاه كعبه قبل از بنيانگذاري ، مِلْك كسي نبود و بعد از آن نيز خود كعبه مِلْك بنيانگذاران و تعمير كنندگان آن نشد و يكي از رازهاي وصف آن به « عتيق » نيز همين است كه هماره آزاد بوده و هيچ‌گاه به مالكيت كسي درنمي‌آيد .

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد6، صفحات31تا32

معيار تشخيص نيل به حقيقت اخلاص

عن النبي‏ صل الله علیه وآله و سلم :  «  إنّ لكلّ حقٍّ حقيقة وما بلغ عبد حقيقة الإخلاص حتي لايحبّ أن يحمد علي شي‏ء من عمل الله »    (مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 409. )

قال أبو عبدالله عليه السلام   : « الإبقاء علي العمل حتّي يخلص أشدّ من العمل، و العمل الخالص: الّذي لاتريد أن يحمدك عليه أحدٌ إلاّ الله عزّوجلّ » (الكافي، ج 2، ص 16.)

برخي افراد بدون آنكه كاري كنند، دوست دارند در برابر كارِنكرده محمود و ممدوح شوند:  « ويحبّون أن يُحمدوا بما لم يفعلوا فلاتحسبنّهم بمفازةٍ من العذاب » (  سورهٴ آل عمران، آيهٴ 188. ) عدّه‌اي نيز نيكوكارند و علاقه دارند در برابر كار خير خود حمد و مدح شوند. اينان برجسته‌تر از گروه نخست هستند؛ ليكن هنوز به مقصد نرسيده‌اند. بالاتر از آنان كساني هستند كه محمود شدن يا نشدن در برابر نيكوكاري ها برايشان يكسان است. برتر از همه اين افراد، كساني‌اند كه دوست ندارند در برابر كاري كه براي خداوند كرده‌اند ستايش و مدح شوند و سالكِ صالح هرگز به وادي اخلاص نمي‌رسد، مگر اينكه چنين باشد: « لايحبّ أن يحمد علي شي‏ء من عمل الله ».

شيطان همواره انسان را هدف تيرهاي خود قرار مي‌دهد ؛ ليكن بهترين و مطمئن‌ترين فرصت براي تهاجم شيطان ، زماني است كه كسي گرفتار عُجب و خودپسندي و خودبسندي شده و مدح و ثناگويي و تملق ديگران را دربارۀ خود دوست بدارد: « وإيّاك والإعجاب بنفسك والثقة بما يعجبك منها وحبّ الإطراء، فإنّ ذلك من أوثق فرص الشيطان في نفسه ليمحق ما يكون من إحسان المحسنين» ( نهج‌البلاغه، نامهٴ 53، بند145.) كسي كه مدح ديگران خوشايند اوست مانند شخص تخديرشده‌اي است كه تا به هوش نيايد، اصابت پياپي تيرها را احساس نمي‌كند.

رسيدن به حقيقت اخلاص، بسيار دشوار است. آن همه سوز و گداز معصومان عليهم السلام كه از مخلَصان بودند گواه دشواري گذر از اين عقبه كئود است . آنان كه در قوس نزولْ نورند ، براي بازگشت به گلستاني كه از آن آمده‌اند بايد از خارستان دنيا بگذرند و سالك متكامل تا ننالد از اين عالم انباشته از خار و تيغ به سلامت بيرون نمي‌رود ، زيرا تنها اسلحه سالكان در ميدان جهاد با نفس و شيطان ، گريه است: « وسلاحه البكاء»    (مصباح المتهجد؛ مفاتيح الجنان، دعاي كميل.)

هركه درياهاي اشكش حاصل است

گو بيا‌ كه درخور اين منزل است

وانكه او را ديدۀ خون‏بار نيست

گو برو كو را بَرِ ما كار نيست   ( منطق الطير، ص 296. )

شيطان را با شمشير و مانند آن نمي‌توان طرد كرد. آنگاه كه سالك ضجّه زد و خود را نديد ، شيطان كنار مي‌رود . كسي كه اسلحه ندارد ، يعني اهل دعا و مناجات و ناله و لابه نيست ، اسير مي‌شود ؛ اما آن كه مسلح است با فتح وپیروزی یا شهادت به مقصد می رسد .

روی گردآلود بر زی او که اندر کوی او

آبروی خود بری گر آبروی خود بری ( دیوان حکیم سنایی )

تسنیم ، تفسیرقرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد7 ، صفحات268تا270