دردٍ سر
با پدرم سوار درشكه شدم . نمي دانستم كجا مي رويم و پدرم چه كاري دارد ولي ...
با پدرم سوار درشكه شدم . نمي دانستم كجا مي رويم و پدرم چه كاري دارد ولي ...

كشوهاي ميز، پوشه هاي داخل كمد و فايل را جستجو كردم تا ...

خانواده اش نسبت به انقلاب بی تفاوت بود . خودش هم اهل مسجد و نماز نبود . چند سال تلاش کرد ...

دوستي تعريف مي كرد ، فرزندِ دانشجویش که در بسيج دانشگاه فعاليت مي كند ، روزي به وي مي گويد : پدر! يادت مي آيد ، وقتي سال اول دبیرستان تحصيل مي كردم ، مرا به خاطر نماز كتك زدي ؟ من از آن روز به مدت چهار سال نماز نخواندم . شما مسؤول نماز نخواندن من هستید و باید قضایش را به جا بیاورید .
می گفت : يادم آمد وقتي پسرم نماز مغرب و عشا را ظرف يك دقيقه خواند، من به دليل سهل انگاري و اهميت ندادن به نماز، او را پيش مادر و مادر بزرگش حسابی كتك زدم . وقتی ماجرا را به یادم آورد ، شرمنده شدم و پاسخی نداشتم به او بدهم .

عرق چين مشكي روي سرش مي گذاشت ، یقه ی تقواشو تا آخر می بست و همیشه تسبیح شامقصود در دستش بود . هنگام قنوت با چشماني نيمه بسته گردنش را چنان كج مي كرد و روي شانه اش مي گذاشت كه آدم خيال مي كرد ، ايستاده خوابش برده . و يا هنگام ركوع آنقدر خم مي شد كه مثل ورزش يوگا سرش به زانوانش مي چسبيد . و هنگام سجده به جاي هفت موضع ، هفتاد نقطه از بدنش به زمين مي چسبيد . افرادي كه ريشه ندارند ، گاهي از روي احساسات زودگذر و يا براي جلب توجه ديگران ، براي زمان كوتاهي كارهايی چشم گير مي كنند . او چند سال بعد چهره ي واقعی خود را نشان داد . و ديگر، نه نمازي و نه ... .

در خانه بين همسرم و مادرش و دخترهايم جرّ و بحث بود . مادرخانم به دخترها اعتراض مي كرد: " چرا هنگام وارد شدن به مجلس روضه ، بي حجاب شديد؟ آبرويمان رفت ! " پرسيدم : چي شده ؟ همسرم تعريف كرد ...
اوائل انقلاب هواداران سازمان منافقین یا به قول خودشان میلیشیاها کنار خیابان ها بساط تبلیغ پهن می کردند و ...

مراسم بله بورون بود . چهارنفراز خانم هاي فاميل نشسته بودند و ...

۸ سال در زندان بعثی ها اسیر بوده . خیلی شجاع و باغیرته . تعریف می کنه ؛ روزی که نظافت آسایشگاه نوبتش بود ، تلویزیون را از پایه اش پایین می آره و با شلنگ حسابی شستشو می ده ، با دستمال تمیزمی کنه و ...
اطراف حجرالاسود غُلغُله بود . حجرالاسود ! سنگ بهشتی که پیامبر اکرم صلّ الله علیه و آله وسلّم و ائمه ی معصومین علیهم السلام ، بارها آن را استلام کرده و بوسیده بودند .
مناسک عمره ی مفرده را به جا آورده بودم . تصمیم گرفتم حجرالاسود را ببوسم . ولی ...

بچه های تبلیغات به مرخصی رفته بودند و من به طور موقت به چادر آنان رفته بودم . کل گردان چون تازه جابه جا شده بود ، در چادر تبلیغات همه چیز درهم بود هیچی سر جایش نبود . ...

موقع استراحت ، موش های بزرگ و سیاه از هور بیرون می آمدند و در سنگرهایی که روی آب شناور بود به دنبال غذا می گشتند و خیس خیس از سر و رویمان راه می رفتند . ...

صبح زود بود . امام خمینی دو دستش را پشت کمرش قفل کرده بود و در کوره راهی حرکت می کرد . و من قدم به قدم به فاصله کمی پشت سرش می رفتم . ...

اولين روزي بود كه به گردان مقداد ملحق مي شدم . عمليات كربلاي پنج تمام شده بود و ...

بعد از دو روز رفت و برگشت و بی خوابی بالاخره گردان ما را با چند نفربر زرهی تا تک درخت بردند . تا ...

مثل هر روز بعد از زنگ آخر در حیاط مدرسه دو ساعتی والیبال بازی کردم . دبیرستان ما نزدیک میدان کشتارگاه بود و ...

گاهي كه بازيگوشي بر من غلبه مي كرد و بچه هاي محل مرا به فوتبال فرا مي خواندند ، ساعت ها به بازي مشغول مي شدم و ...

درخلال سفر به تبریز و پس از دیدار با اقوام ، تمام خانواده به بندر شرفخانه رفتیم و یکی دو روز در کنار دریاچه ی ارومیه اقامت کردیم . آن سال ...