دردٍ سر
با پدرم سوار درشكه شدم . نمي دانستم كجا مي رويم و پدرم چه كاري دارد ولي ...
با پدرم سوار درشكه شدم . نمي دانستم كجا مي رويم و پدرم چه كاري دارد ولي ...
آغاز راه را " شریعت " و استمرار آن را " طریقت " یا " منهاج " و غایت و پایان آن را " حقیقت " گویند .
ممکن است برخی ، از این کلمات بهرۀ ناصواب ببرند و آن را از مسیر قرآنی و روایی خود دور کنند ؛ لیکن هم باید مواظب معانی صحیح آن ها بود و هم نااهلان را نصیحت یا هدایت کرد .
گفتنی است که مراحل سه گانۀ شریعت ، طریقت و حقیقت را – که از سه جملۀ « لکلّ جعلنا منکم شرعة و منهاجا » و « فاستبقوا الخیرات » و « الی الله مرجعکم » ( مائده ، آیه 48 ) برداشت می شود – می توان در احکام شرع نمایان کرد : نخستین مرحله را که شریعت است همه شروع می کنند ؛ ولی عده ای در اول راه می مانند ؛ یعنی دائماً شروع می کنند و چون ادامه نمی دهند به طریقت نمی رسند ، از این رو تا پایان عمر اهل شریعت اند . دسته ای نیز پس از شروع ادامه می دهند و اهل طریقت می شوند ؛ ولی سرعت و در پی اش سبقت نمی گیرند ، در نتیجه جزو سابقان و مقرّبان نمی گردند و به مرحلۀ حقیقت نمی رسند.
برای نمونه ، نمازگزاران در ادای نماز چند گونه اند : گروهی در طلیعۀ نماز قصد قربت ( نیّت ) می کنند و حضوری عبادی دارند ؛ ولی در ادامۀ نماز حواسشان پرت می شود و به جای حضور ، غیبت می کنند و به خاطرات خود سرگرم اند ؛ وقتی درمی یابند که از نماز خارج شده و سلام می دهند ؛ چنین نمازی را فقه صحیح می داند ؛ یعنی اعاده و قضا ندارد ؛ ولی از نظر کلامی پذیرفته نیست ، چون مایۀ کمال انسانی نیست . این "شریعت " است .
برخی نیّت و حضور قلب را چنان ادامه می دهند که گویا آخرین نماز آن هاست ، چنان که پیامبر اکرم صلّ الله علیه و آله و سلّم فرمود : « صلّ صلاة مودّع » ( الکافی ، ج4 ، ص261 ) کسی که بفهمد چند دقیقۀ دیگر می میرد و بخواهد دو رکعت نماز بخواند و با نماز وداع کند ، نمازی کاملاً با حضور قلب می خواند که واجد شرایط باشد ؛ یعنی از شروع تا پایان آن ، واجد معارف و معانی باشد . چنین کسی اهل " طریقت " است و این راه را تا پایان رفته ؛ ولی هنوز به حقیقت نرسیده است .
عده ای تا پایان حضور قلب دارند ( طریقت ) اما حدیث شریف « صلّ صلاة مودّع » را به معنای پایان عمر و وداع با نماز نمی دانند ، بلکه وقتی وارد نماز می شوند ، با غیر معبود خود وداع می کنند و از غیر او چشم می پوشانند که این نماز نه برای ترس از جهنم و نه برای شوق بهشت باشد ، بلکه از آن روست که خدای سبحان را شایستۀ پرستش می دانند ؛ اینان در نماز به آن مرحلۀ حقیقتش رسیده اند و عمل می کنند .
بر این اساس نماز یکی است ؛ ولی نمازگزارها متعددند ، به شکلی که یکی در حدّ شریعت آن را به جا می آورد و دیگری در حدّ طریقت و سوّمی در حدّ حقیقت ؛ این سه مقام در طول یکدیگرند نه در عرض هم ، از این رو مقام بعدی از مقام قبلی جداپذیر نیست ، پس چنین نیست که اهل طریقت ، اهل نماز و شریعت نباشند ؛ اهل حقیقت ، اهل تطرّق نماز و شریعت نباشند .
از انفکاک ناپذیری و در طول یکدیگر بودن مراحل رسیدن به حقیقت که اوّل آن را شریعت و وسط را طریقت و پایان را حقیقت گویند ، برمی آید که کسی به میانه می رسد که اوّل را داشته باشد و کسی به پایان می رسد که اوّل و وسط را دارا باشد ، بنابراین تارِکِ اوّل هرگز به وسط نمی رسد و محروم از وسط هیچ گاه به پایان نمی رسد .
برگرفته از : تسنیم ، تفسیر قرآن کریم ، آیة الله جوادی آملی ، جلد 22 ، صفحات 603 تا 605
حرکت به سوی کمال پنج مرحله دارد : معرفت ؛ هجرت ؛ سرعت ؛ سبقت ؛ امامت . این مراحل پنج گانه که خداوند همگان را به آن ها فراخوانده است در طول یکدیگرند .
نخستین مرحلۀ کمال ، علم و معرفت به آن است که خدای سبحان دین را " صراط " قرارداد و چون دین ، خواهانِ روندۀ صراط است پس از معرفت ، اصل رفتن و هجرت و تحرّک ( مرحله دوم کمال ) لازم است . مرحلۀ بعدی ، سرعت است ، که چون راه باز است و هیچ تزاحمی در این راه نیست ، خداوند به سرعت گرفتن دستور داد : « و سارعوا الی مغفرة من ربّکم » ( آل عمران ، آیه 133 ) ؛ « اولئک یسارعون فی الخیرات و هم لها سابقون » ( مؤمنون ، آیه 61 ) .
سرعت در مادیّات ، سبب تزاحم و تنش و برخوردآفرین است ؛ اما در معنویات و معارف و اخلاقیات که راه اهل ایثار و نثار است ، تزاحم وجود ندارد ، از این رو خداوند به سرعت گرفتن در خیرات ترغیب کرده است و در آن ها سرعت بیشتر، بهتر است . زیرا مزاحمتی برای دیگری نیست .
پس از سرعت ، مرحلۀ مسابقه است . قرآن کریم روندگان در صراط را تشویق می کند که به سرعت گرفتن یعنی همتای دیگران راه رفتن و مساوی آنان بودن بسنده نکنند ، بلکه بکوشند از آن ها سبقت بگیرند : « فاستبقوا الخیرات » ( مائده ، آیه 48 ) یعنی داناترین ، پرهیزکارترین و ... مردم باشند ، چون در این راه هرچه بیشتر روند ، متواضع تر و از مزاحمت درونی برای خود و مزاحمت بیرونی برای دیگران فارغ می شوند .
مرحله پایانی تکامل ، امامت است : یعنی کسی که جلو افتاده تنها به فکر خود نباشد ، بلکه به دیگران توجه و آن ها را راهنمایی کند و امامت آنان را برعهده گیرد : « و اجعلنا للمتّقین إماما » ( فرقان ، آیه 741 ) . در این مرحله ، بعضی در خصوص شریعه و منهاج امام می شوند و برخی در اصل دین ؛ نظیر پیامبرخاتم صلّ الله علیه و آله و سلّم که امام الکلّ فی الکلّ است .
برگرفته از : تسنیم ، تفسیر قرآن کریم ، آیة الله جوادی آملی ، جلد 22 ، صفحات 597 تا 599
سلسله انبيا عليهم السلام همه از يك اصل پيروي مي كنند كه همان مكتب توحيد است و سخن همه آن ها تبعيت از وحي الهي است : « إن اتّبع إلّا ما يوحي اليّ » ( انعام ، آيه 50 ) بنابراين همگي قافيه هاي غزل وحي الهي اند . حتي آدم عليه السلام سرسلسله انبيا ، قافيه اول غزلي است كه ذات اقدس الهي آن را سروده است و ديگر قافيه هاي آن را انبياي ديگر تشكيل مي دهند و همگي پيرو يك مكتب و مرام اند كه همان اسلام است : « إنّ الدّين عند الله الإسلام » ( آل عمران ، آيه 19 ) .
ممكن است پيامبران غير اولوالعزم تابع انبياي اولوالعزم باشند ؛ ولي پيامبران اولوالعزم و صاحب شريعت پيرو وحي الهي اند : « قل إنّما اتّبع ما يوحي اليّ من ربّي » ( اعراف ، آيه 203 ) و هيچ يك از آن ها تابع ديگري نيست ، وگرنه صاحب شريعت نبودند .
پيامبر اسلام صلّ الله عليه و آله و سلّم نيز كه قافيه پاياني غزل وحي است ، تابع هيچ يك از پيامبران پيش از خود نبود ، بلكه مأمور به اقتدا از هدايت آنان و وحي الهي بود : « فبهدهم اقتده » ( انعام ، آيه 90 ) همان گونه كه نوح نبي ، ابراهيم ، موسي و عيسي عليهم السلام تابع آن اصل كلي بودند : « إنّا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النّبيّين من بعده » ( نساء ، آيه 163 )
تسنيم ، تفسير قرآن كريم ، آية الله جوادي آملي ، جلد 22 ، صفحات 563 - 564
فطرت بشري بر پايه توحيد استوار است : « فطرت الله الّتي فطر النّاس عليها » ( روم ، آيه30 ) و روح انسان كه به فطرت وابسته است : « فإذا سوّيته و نفخت فيه من روحي » ( ص ، آيه72 ) امري ثابت و نامتغيّر : « لا تبديل لخلق الله » ( روم ، آيه30 ) و خطوط كلي معارف ، اعتقادات و اخلاق درباره همين فطرتِ ثابت است : « إنّ الدّين عند الله الإسلام » ( آل عمران ، آيه19 ) ليكن چون اين فطرتِ ثابت به طبيعتِ متغيّر وابسته است : « إنّي خلق بشراً من طين » ( ص ، آيه71 ) و نيازهاي روزانه او در دوران زندگي فرق مي كند ، براي پاسخگويي به اين نيازهاي متغيّر ، شريعت ها و منهاج ها دگرگون مي شوند : « لكلّ جعلنا منكم شرعةً و منهاجا » ( مائده ، آيه48 ) و اين ، رازِ اختلاف شرايع است ؛ اما خطوط كلي دين در همه شرايع و كتاب هاي آسماني مشترك است .
تسنيم ، تفسير قرآن كريم ، آيه الله جوادي آملي ، جلد 22 ، صفحات 544 - 545
شیطان در کمین انسان است و انسان را از جایی که نمی بیند رصد می کند : « انّه یراکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم » ( اعراف ، آیه 27 ) و تیر و کمان به دست ، به کمک همۀ نیروهای تحت امر خود حمله می کند : « و اجلب علیهم بخیلک و رجلک » ( اسراء ، آیه 64 ) پس پیکان ابلیس از هر طرف به سوی انسان می آید . هر گناهی تیر مسموم ابلیس است و ذکر " نگاه به نامحرم " به عنوان " تیر ابلیس " در برخی روایات : « النظر سهم من سهام إبلیس مسموم » ( الکافی ، ج5 ، ص559 ) برای نمونه است .
افزون بر این دشمن بیرونی ، از درون نیز انسان به وسیلۀ نفس مسوّله و امّاره در معرض خطر است .
شاید انسان نخست در برابر گناه مقاومت یا پس از ارتکاب گناه توبه کند و اشکی بریزد ؛ امّا چون ضعیف است و توان تحمّل تیرهای متعدد را ندارد ، در برابر تیراندازی های مستمر تسلیم می شود ، از این رو برای محفوظ ماندن از دشمن درون و بیرون نیازمند سپری است که وی را از هر جهت – حتی در جایی که دشمن وی را می بیند و او دشمن را نمی بیند – محفوظ بدارد و این ممکن نیست مگر با مراجعه به کسی که هم انسان را می بیند و هم دشمنِ او را ؛ ولی دشمن وی را نمی بیند و او تنها خداوند است . تقوای الهی برای انسان نیروی بازدارنده در برابر خطرات است و او را از درون و بیرون حفظ می کند . هرجا انسان خطر حس کرد ، واقعاً به خدا پناه آوَرَد تا او که برتر از هر چیز است ، مانع شیطنت شیطان شود : « فإذا قرأت القرءان فاستعذ بالله من الشّیطان الرّجیم » ( نحل ، آیه 98 ) ؛ « و إمّا ینزغنّک من الشّیطان نزغ فاستعذ بالله » ( اعراف ، آیه 200 ) . پناه بردن مضطربانه به خدا را پروا و تقوا گویند ، زیرا شخص پناهجو سپر و وقایه دارد و هیچ تیری به او نمی خورد ؛ و همۀ کمالات نیز برای پدید آمدن چنین حالتی است ؛ همانند عدالت که وسیلۀ با تقوا شدن انسان است و به مرحلۀ وقایه ، بسیار نزدیک تر از سایر کمالات است : « إعدلوا هو اقرب للتّقوی » ( مائده ، آیه 8 ) .
بر این اساس ، انسان پرهیزکار و اهل پروا ، دارای وقایه و جوشنِ ( زره ) کبیرِ معنوی است که درون و بیرون او را می پوشاند و با این زرهِ تقوا نه تنها از دشمن بیرون ( شیطان ) بلکه از دشمن درون نیز آسیب نمی بیند . پیدایش این حالت ، نتیجۀ تقواست که بهترین توشه است : « و تزوّدوا فإنّ خیرالزّاد التّقوی » ( بقره ، آیه 197 ) و همۀ ملکات نفسانی به آن برمی گردد : " التُقی رئیس الأخلاق " ( نهج البلاغه ، حکمت 410 ) .
تسنیم ، تفسیر قرآن کریم ، آیةالله جوادی آملی ، جلد 22 ، صفحات 401 تا 403
انگيزه و مبادي عدم ارتكاب حرام و گناه چند چيز مي تواند باشد : زشت دانستن آن عمل ؛ سنگين و دشوار ديدن آن ؛ هراسناك بودن از عذاب الهي .
شيطان كه دشمن آشكار انسان است و با وسوسه او را به گناه وامي دارد ، پيش از هر چيز به وسيله نفس مسوّله در انگيزه ها به تناسب حال او تصرف مي كند يعني با تطويع و تنفير ، زيباها را زشت و زشت ها را زيبا جلوه مي دهد و اگر نتواند برخي را با زيبا جلوه دادن گناه ، يا سبك نشان دادن آن گمراه كند با ايجاد فراموشي و از ياد بردن مبدأ و معاد و دوزخ يا تسويف و و اگذاري توبه به آينده ، در آنان تصرّف مي كند : « استحوذ عليهم الشيطان فانسهم ذكرالله » ( مجادله ، آيه 19 ) .
براي تصرف در انگيزه ها گاهي مستقيم به سراغ فاعل مي رود ، چنان كه آيات « لأغوينّهم » ( حجر ، آيه 39 ) و « لأضلّنّهم و لأمنّينّهم و لامرنّهم » ( نساء ، آيه 119 ) بدان اشاره دارد ؛ يعني در روح آن ها امنيّه و آرزو ايجاد و گمراهشان مي كنم . و زماني به سراغ فعل تا آن را با علل و اسباب گوناگون رواني توجيه كند؛ بدين گونه كه گاهي حرام را براي او حلال و قبيح را براي او زيبا جلوه مي دهد : « زيّن لهم الشيطان اعملهم » ( نمل ، آيه 24 ) ؛ « و هم يحسبون انّهم يحسنون صنعا » ( كهف ، آيه 104 ) ؛ « سوّلت لكم انفسكم » ( يوسف آيه ، 18 ) يا كار سنگين را براي انسان سبك مي نماياند ؛ مانند سبك جلوه دادن قتل نفس : « فطوّعت له نفسه قتل اخيه » ( مائده ، آيه 30 ) كشتن برادر براي قابيل در آغاز سخت بود و در اختيارش قرار نمي گرفت . شيطان آهسته آهسته او را از درون و بيرون براي اين كار رام كرد .
اگر انسان با عقل ناهي از منكر ، نفس را از هوس و زشتي باز دارد : « و امّا من خاف مقام ربّه و نهي النّفس عن الهوي * فإنّ الجنّة هي المأوي » ( نازعات ، آيات 40-41 ) هرگز نفسْ وسوسه امر به منكر كردن پيدا نمي كند ؛ اما چنانچه كسي در درون خود و در عرصة جهاد اكبر نهي از منكر نكند ، نفسْ او را به زشتي دعوت مي كند . نشانه اش آن است كه انسان پس از تن دادن به گناه و تباهي ، خود را سرزنش مي كند تا به تدريج به توبه راه يابد . نفس در اين مرحله لوّامه است : « و لا اقسم بالنّفس اللوّامه » ( قيامت ، آيه 2 ) ولي اگر نهي از منكر نكند ، نه تنها از زشتي هاي نفسْ رنج نمي كشد ، بلكه از آن لذّت هم مي برد : « و هم يحسبون أنّهم يحسنون صنعا » ( كهف ، آيه 104 ) و نفسِ او امر به منكر مي كند و كم كم انسان را تطويع مي سازد و تابع و منقاد خود قرار مي دهد .
تسنيم ، تفسيرقرآن كريم ، آية الله جوادي آملي ، ج 22 ، صفحات 334- 335- 339