با پدرم سوار درشكه شدم . نمي دانستم كجا مي رويم و پدرم چه كاري دارد ولي از اينكه درشكه سوار شده بودم خيلي خوشحال بودم .

آن دوران بچه ها براي بازي ، پشت درشكه سوار يا آويزان مي شدند و چند متري سواري مي خوردند؛ ولي اگر درشكه چي متوجه مي شد، با شلاق خود به پشت درشكه مي زد و بچه ها را فراري مي داد .

يكبار كه من پشت درشكه اي سوار شده بودم ، يكي از بچه هاي توي پياده رو فرياد زد : درشكه چي ! يه شلاق ! درشكه چي فهميد كه كسي سوار شده ، شلاقش را به عقب پرتاب كرد . شلاق دور سرم پيچيد و درآخر نوكش به چشمم اصابت كرد . از درشكه پياده شدم و چشمم را گرفتم و يك چشمي به خانه رفتم . چشمم قرمز شده بود و درد مي كرد . هرچه مادرم اصرار كرد علتش را نگفتم .

در خيابان ماشين كمتر تردد مي كرد و بيشتر، درشكه ها مردم را جا به جا مي كردند .  دائماً جايم را تغيير مي دادم . يا كنار پدر روي تشك مي نشستم يا روبروي او روي تخته اي كه محل نشستن بچه ها بود ؛ و يا مي ايستادم و يك پايم را روي ركاب مي گذاشتم و به درختان و مغازه ها و عابرین پیاده و يا به درشكه هاي ديگر نگاه مي كردم . دوست داشتم كنار درشكه چي افسار اسب را در دست بگيرم ولي جا براي دونفر نبود .

پس از مدتي درشكه کنار مدرسه ای توقف كرد و پياده شديم . پدرم دوستش را ديد و به گفتگو مشغول شدند . مدرسه دري نرده اي داشت و داخلش معلوم بود . من از روي كنجكاوي سرم را از نرده ها داخل بردم تا حياط مدرسه را بهتر ببينم . كسي داخل حياط نبود . همه سرِ كلاس بودند . پنجره ها بسته بود ولي از جيغ و داد بچه ها معلوم بود كه مدرسه دخترانه است . شيرهاي آبخوري چكه مي كرد . كنار ديوار پُر از كاغذ و زباله بود . در كفِ حياط با گچ انواع بازي هاي دخترانه را كشيده بودند . تورِ واليبال هم پاره و آویزان بود.

خواستم سرم را بيرون بياورم ولي لاي نرده ها گير كرده بود و بيرون نمي آمد. خيلي تقلا كردم . هول شده بودم و عرق مي ريختم . از بس به دو طرف سرم فشار آمده بود كه درد مي كرد . اما سرم از نرده ها رد نمي شد . سرم را داخل بردم و دوباره و سه باره تلاش كردم ولي بي فائده بود ، رد نمي شد . زير چشمي پدرم را نگاه كردم اما جيك نزدم . پدرم همچنان مشغول صحبت كردن بود و حواسش به من نبود. خدا خدا مي كردم كه صحبتش آنقدر طول بكشد كه من سرم را درآورم . چون مي ترسيدم متوجه شود. اگر متوجه مي شد ، اول يك دست ، مفصّل كتكم مي زد و بعداً سرم را بيرون مي آورد و يا بالعكس . در هر صورت كتك ردخور نداشت .

سرم را داخل بردم و كمي نفس گرفتم و يادم آمد كه موقع داخل بردن سر، نيم خيز بودم لذا این بار خیلی خم شدم و بار ديگر تلاش كردم . الحمدلله سرم را بيرون آوردم . در همان لحظه گفتگوي پدرم با دوستش تمام شد و بدون اينكه متوجه چيزي شود به راه افتاديم . دو طرف گيج گاهم خيلي درد مي كرد ولي صدايم در نمي آمد .