بعد از دو روز رفت و برگشت و بی خوابی بالاخره گردان ما را با چند نفربر زرهی تا تک درخت بردند . تا از آنجا پیاده تا خط مقدم حرکت کنیم . عملیات والفجر مقدماتی چندان موفق نبود ؛ برخی گردانهای لشکر ۲۷  تارومار برمی گشتند . گردان ما می رفت تا پشت مواضعی که دشمن ، یگان های ما را متوقف کرده بود ، مستقر شود و پدافند کند .

تیربار دشمن به شدت کار می کرد و بچه ها به سختی جا به جا می شدند . به همین دلیل  دو نفر به دو نفر به سمت جلو می دویدیم . نوبت به من و دوستم وحید رسید . با هم می دویدیم که تیرهایی به طرفمان  شلیک شد . من بلافاصله نشستم ولی وحید تأخیر کرد به همین خاطر تیری به کف دستش اصابت کرد . وقتی تیراندازی متوقف شد ، بلند شدیم که بدویم . وحید زودتر رفت ولی چفیه من موقع نشستن به سیم خاردار گیر کرده بود و نمی توانستم رهایش کنم . آخرالامر چفیه را گذاشتم همانجا و بدون چفیه به سمت خاکریز دویدم . وحید را برای درمان به عقب بردند ولی من در موضع پدافندی مستقر شدم و چند ساعتی به سمت دشمن تیر اندازی کردم .

بعثی ها آتش سنگینی روی سنگرهای ما می ریختند . یکی از مجاهدین عراقی که به مواضع  دشمن هجوم برده بود ، مجروح شده بود  به سختی خودش را به پشت خاکریز رساند . فرمانده گروهان دستور داد که زخمی را با برانکارد برای درمان به عقب ببرند . چهار نفر برانکار را بلند کردند و به عقبه رفتند . مهتاب در آسمان نبود و همه جا تاریک بود. به قول معروف "چشم ، چشم را نمی دید " .

افرادی که مجاهد عراقی را به عقب برده بودند به سلامت  برگشتند . بچه ها تعجب کرده بودند و از آنها پرسیدند : در این شب تیره و تار چگونه مسیر را پیدا کردید؟ آنها گفتند : هنگام رفتن ،  مسیر را گم کردیم و مدتی سرگردان بودیم تا اینکه با دیدن چفیه ای که به سیم خاردار گیر کرده بود ، راه را پیدا کردیم .