چفیه
تیربار دشمن به شدت کار می کرد و بچه ها به سختی جا به جا می شدند . به همین دلیل دو نفر به دو نفر به سمت جلو می دویدیم . نوبت به من و دوستم وحید رسید . با هم می دویدیم که تیرهایی به طرفمان شلیک شد . من بلافاصله نشستم ولی وحید تأخیر کرد به همین خاطر تیری به کف دستش اصابت کرد . وقتی تیراندازی متوقف شد ، بلند شدیم که بدویم . وحید زودتر رفت ولی چفیه من موقع نشستن به سیم خاردار گیر کرده بود و نمی توانستم رهایش کنم . آخرالامر چفیه را گذاشتم همانجا و بدون چفیه به سمت خاکریز دویدم . وحید را برای درمان به عقب بردند ولی من در موضع پدافندی مستقر شدم و چند ساعتی به سمت دشمن تیر اندازی کردم .
بعثی ها آتش سنگینی روی سنگرهای ما می ریختند . یکی از مجاهدین عراقی که به مواضع دشمن هجوم برده بود ، مجروح شده بود به سختی خودش را به پشت خاکریز رساند . فرمانده گروهان دستور داد که زخمی را با برانکارد برای درمان به عقب ببرند . چهار نفر برانکار را بلند کردند و به عقبه رفتند . مهتاب در آسمان نبود و همه جا تاریک بود. به قول معروف "چشم ، چشم را نمی دید " .
افرادی که مجاهد عراقی را به عقب برده بودند به سلامت برگشتند . بچه ها تعجب کرده بودند و از آنها پرسیدند : در این شب تیره و تار چگونه مسیر را پیدا کردید؟ آنها گفتند : هنگام رفتن ، مسیر را گم کردیم و مدتی سرگردان بودیم تا اینکه با دیدن چفیه ای که به سیم خاردار گیر کرده بود ، راه را پیدا کردیم .
عکس من برعکس من فارغ ز هر درد و غم است...